ثمره دانش، عمل براي زندگي است . [امام علي عليه السلام]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387
   [آرشيو شده ها]
 + ...

بسم الله النور


بابا سلام، بابا...


بابا من خسته ام بابا...بابا من از تمام اين آدمهاي بي آدم خسته ام بابا...بابا من از اين دنيا ، از هر چه در آن است ، خسته ام...سير بابا...سيرِ سير...قرار بود سير شوم تا بيايم...بابا من حالا سير شده ام...بابا من دل زده شده ام...بابا من حالم دارد به هم مي خورد بابا...مي شود بيايم؟...


باباي من...باباي خوبم...بس است اين بازي...بابا من دلتنگم...بابا من دلتنگ شما ام.دلتنگ خوبي ام...فقط يک قطره .فقط يک قطره خوبي...يک قطره قشنگي...باباي من...اينجا هوا گرفته است...سياه است . پر دود!بابا نور هم گم ميشود توي اين هواي پر غبار...بابا من خسته ام ! مي فهميد؟؟؟بابا خسته ام!!!! بابا ...من حق داشتم...بابا کسي حق نداشت من را از حقي که تو به من دادي محروم کند...اما همه اين کار را کردند...بابا بس است...بابا بس است همه داستان ها...چرا کلاغ قصه من هيچ وقت به خانه اش نمي رسد؟چرا هميشه قصه من و شما ناتمام مي ماند؟ ...بابا اينجا هيچکس حرفهاي من را نمي فهمد...بابا پر از فريادم...پر از بغض!بابا کاش بيشتر بوديد کنارم...بابا اينجا پر از نامحرم است...اما من مي خواهم داد بزنم ! بابا هيچ کس حرف من را نمي فهمد! هيچ کس حال من را نمي فهمد ، نمي بيند ، نمي خواند ...و من درماني جز لبخند هاي پر التيام شما بر قلبم ندارم بابا...بابا شما رفتيد ...اينجا همه غريبه اند...اينجا هيچ کس نميفهمد شما چرا رفتيد...بابا اينجا هيچ کس نمي فهمد دلتنگي من براي شما يعني چه...اينجا هيچ کس نمي فهمد تنها دل خوشي من به سنگ قبر شما يعني چه... بابا اينجا هيچ کس حال من را نمي فهمد...هيچ کس از دلتنگي من بويي نبرده است...اينجا هيچ کس نمي داند قلب من چه آتشي دارد ميگيرد...بابا...سنگ صبور من...تنها دل خوشي من...من سيرم از اين دنيا و آدم هايش...دنيا و آدمهايش مال تمام آنهايي که بدان عشق مي ورند...من نخواستم باشم...آمدنم اجبار بود...بودنم اجبار بود...ماندنم اجبار بود...و اين فراق بين من و شما نيز اجباري تلخ تر از تمام جبرها...اينجا هيچ کس نمي فهمد سنگ صبور من ،شماييد...اينجا هيچ کس حال من را نمي فهمد... هيچ کس نميداند اين همه دلتنگي من براي قبر تو يعني چه...بابا...خسته ام بابا...اين آدمها....چشم...مثل هميشه شکايت هايم بماند بين من و تو بابا...


 نوشته شده توسط پلک ... در جمعه 25/5/1387 و ساعت 9:58 عصر | نظرات ديگران()

بسم الله النور


قهر بوديم.خيلي زياد.البته بيشتر از طرف من.دعوا.کل کل...باز هم بيشتر و شايد کاملا از طرف من...


چند بار رفت ، و آمد ، و گفت دوستت دارم.محل ندادم.اما او نرفت.ماند...ولي من هم آشتي نکردم...دليل قهر مان يادم نيست.شايد هم بي دليل بود.مهم اين بود که من پشتم را کرده بودم به او خيال ميکردم حواسش نيست.اما او نرفت...ماند...گفت دوستت دارم...


هر جا رفتم، دنبالم آمدي...هرکاري کردم ،‏نرفتي...هي ماندي و ملتمسانه نگاهم کردي...گفتي باور کن دوستت دارم...و من مثل هميشه مغرورانه رفتم...بغض کردي...و من خواستم از اشک هاي تو فرار کنم...چشمانت مرا جادو ميکرد...نميخواستم آنها را نگاه کنم...توي بغض هي ميگفتي دوستت دارم باور کن دوستت دارم...و من نخواستم که بشنوم...


التماسم ميکردي...که برگردم...که نه به خاطر تو که به خاطر خودم و فقط به خاطر خودم ،خودم ؛ برگردم...اما من با تو و آستانت قهر بودم...ميدانستم به خاطر خودم ميگويي...اما...


و من با تمام وسعت قهرم ، عاشقانه دلتنگت بودم...و بي تابت...ميخواستم بازگردم ، اما ...و تو چه خوب دل من را خواندي... از آن روز که قاب عکست را روي طاقچه دلم ديدي ، بيشتر اصرار ميکردي...و اصرار کردنت مرا آزار ميداد...سخت بود جلوي دلم بايستم و بگويم نه...من باز نخواهم گشت!و تو خوب ميدانستي که من ، احمقانه ، به جنگ دلي رفتم که نميشد با آن جنگيد...


من دلتنگت بودم...خيلي...و تو مدام مي رفتي و مي آمدي و ميگفتي دوستت دارم...اشک ميريختي...و من...


ديشب با دلي دلتنگ نزدت آمدم...و تو فهميدي...تو هميشه دلم را ميخواني...و من نزدت آمده بودم: الله اکبر. بسم الله الرحمن الرحيم. الحمد لله الرب العالمين.الرحمن الرحيم.ملک يوم الدين...السلام عليک ايها النبي و رحمه الله و برکاته.السلام علينا و علي عباد الله الصالحين.السلام عليکم و رحمه الله و برکاته.


صداي بارانت مي آمد آن موقع...و من اشک ريختم...به پاي تمام دلتنگي هاييي که نخواستم باورش کنم.و به پاي آن همه آيه هاي عشق تو...


و صداي باران مي آيد امروز هم...من خوب ميدانم چرا...من خوب ميدانم چرا...


زير بارانت غسل توبه کردم...و نماز شکر خواندم...


شکرت خدا.......................................................


شکرت خدا...................


ببخش روزهاي نبودنم را خدا.........................


ببخش اين سجاده بي اشک را خدا.........................


ببخش اين همه آفرينش غربتت را خدا..........................


ببخش من را خدا...........................


باز گشته ام من...بپذير توبه ام را خدا........................................


يادم رفته بود تو را دارم................................


ببخش من را خدا..................................باز مي خواهم بگردم خدا........................................آخ صداي باران چه قدر بلند شده است خدا.............................من ميدانم چرا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....................................


شکرت خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.........................ببخش من را خدا...........................


سلام خدا................................سلام خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.............................


دلم تنگت بود خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...............................................


فريادي که ميخواستم زير باران بزنم ، اينجا جار ميزنم :


 


 دوستت دارم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


 نوشته شده توسط پلک ... در پنجشنبه 3/5/1387 و ساعت 8:46 عصر | نظرات ديگران()
   [آرشيو شده ها]
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 9:58 ع] ...
[3/5/1387- 8:46 ع] دو رکعت سلام...
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا