گفت پامو که گذاشتم تو آشپزخونه اون حادثه اتفاق افتاد.
گفت بيچاره داشت از لاي سراميک هاي آشپزخونه راه مي رفت؛ که اون حادثه؛ اون حادثه وحشتناک...
گفتم چي شده بابا؟ ديوونم کردي!
-امروز يک قتل صورت گرفته!
-چي؟
-قتل!
-قتلِ کي؟؟چي؟؟يعني چي؟؟
-قتل همون بيچاره ! قتل همون مورچه بيچاره!
هاج و واج نگاش ميکردم.
-حتي وقت نکرد که دست و پا بزنه...وارد آشپزخونه که شدم؛نديدمش.و اون...اون زير عاجاي دمپاييم له شد...و اون قتل صورت گرفت...اون ؛ مُرد!
و من گيج و گنگ نگاهش ميکردم.توي لاک خودم رفتم.آخر من دلم سوخته بود...نه به حال آن مورچه که به قتل رسيد و مُرد.و نه حتي به خاطر اينکه حتي وقت نکرد دست و پا بزند.که به خاطر مورچه نحيف و پيري که لبه ديوار ايستاده بود و با چشماني مضطرب و دستاني لرزان نگاهش ميکرد تا لقمه اي نان به لانه ببرد...به خاطر مورچه اي که دستانش پينه بسته بود...به خاطر مورچه کوچکي که مُدام به اون ميگفت: «مواظب خودت باش»و قلبش مدام ميلرزيد که نکند مبادا روزي براي او اتفاقي بيفتد.به خاطر تمام اشک و دل نگراني يک سفره کوچک توي کنج ديوار. که چند مورچه دورش نشسته اند و حالا هنوز هم منتظر به راه که او بازگردد...و من دلم براي تمام آنها بغض کرد...
چه قدر گفت:اين قدر با تکبر روي زمينش راه نرويم...نه شايد به خاطر مورچه هاي کوچک که حداقل به خاطر پرنده هاي کوچکِ اسيرِ هنوز بي بال...
شما را به خدا؛ وقتي راه ميرويد؛آن قدر محکم؛کمي گاهي زير پايتان را نگاهي بکنيد. که شايد مورچه اي مبادا آنجا؛ به دنبال لقمه اي نان؛زير پايتان جيغ خفيف و پر سوزي بکشد...




.jpg)






