مردي از قبيله خثعم نزد رسول خدا آمد و گفت : «منفورترين کار نزد خداوند چيست ؟».فرمود : «شرک ورزيدن به خداوند» .پرسيد : «پس از آن چيست ؟».فرمود : «بُريدن از خويشان» .پرسيد : «پس از آن چيست ؟».فرمود : «امر به منکر و نهي از معروف» . [.عبداللّه بن محمّد ـ به نقل از امام صادق عليه السلام ـ]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387
بسم الله النور
گفت پامو که گذاشتم تو آشپزخونه اون حادثه اتفاق افتاد.
گفت بيچاره داشت از لاي سراميک هاي آشپزخونه راه مي رفت؛ که اون حادثه؛ اون حادثه وحشتناک...
گفتم چي شده بابا؟ ديوونم کردي!
-امروز يک قتل صورت گرفته!
-چي؟
-قتل!
-قتلِ کي؟؟چي؟؟يعني چي؟؟
-قتل همون بيچاره ! قتل همون مورچه بيچاره!
هاج و واج نگاش ميکردم.
-حتي وقت نکرد که دست و پا بزنه...وارد آشپزخونه که شدم؛نديدمش.و اون...اون زير عاجاي دمپاييم له شد...و اون قتل صورت گرفت...اون ؛ مُرد!
و من گيج و گنگ نگاهش ميکردم.توي لاک خودم رفتم.آخر من دلم سوخته بود...نه به حال آن مورچه که به قتل رسيد و مُرد.و نه حتي به خاطر اينکه حتي وقت نکرد دست و پا بزند.که به خاطر مورچه نحيف و پيري که لبه ديوار ايستاده بود و با چشماني مضطرب و دستاني لرزان نگاهش ميکرد تا لقمه اي نان به لانه ببرد...به خاطر مورچه اي که دستانش پينه بسته بود...به خاطر مورچه کوچکي که مُدام به اون ميگفت: «مواظب خودت باش»و قلبش مدام ميلرزيد که نکند مبادا روزي براي او اتفاقي بيفتد.به خاطر تمام اشک و دل نگراني يک سفره کوچک توي کنج ديوار. که چند مورچه دورش نشسته اند و حالا هنوز هم منتظر به راه که او بازگردد...و من دلم براي تمام آنها بغض کرد...

چه قدر گفت:اين قدر با تکبر روي زمينش راه نرويم...نه شايد به خاطر مورچه هاي کوچک که حداقل به خاطر پرنده هاي کوچکِ اسيرِ هنوز بي بال...

شما را به خدا؛ وقتي راه ميرويد؛آن قدر محکم؛کمي گاهي زير پايتان را نگاهي بکنيد. که شايد مورچه اي مبادا آنجا؛ به دنبال لقمه اي نان؛زير پايتان جيغ خفيف و پر سوزي بکشد...



 نوشته شده توسط پلک ... در چهارشنبه 25/2/1387 و ساعت 8:17 صبح | نظرات ديگران()

 بسم الله النور


اين روزا حال ماهيِ شب عيدمون خوب نيست...اون روزاي اول که حالش بد شده بود؛ همه ميدونستن که اينم همون مريضيي رو گرفته که ماهي اولي داشت...اون ماهيه که خيلي ناخوش بود؛چند روز بيشتر دووم نياورد...حتي نذاشت به 13 مُ برسه...مُرد...حالا اين ماهي مون درست عين قبلي شده...همون مريضي...همون ويروس . اول يه خال سياه کوچيک که يواش يواش؛ بزرگ و بزرگتر مي شه... از اون اول مريضيش همه ديگه يه جور ديگه نگاش ميکردن؛همه تو نگاهشون انتظارشون براي مُردنش موج ميزد... البته راستش وقتي خال هاي رو تنش زياد و زياد تر شدن و هرکدوم بزرگ و بزرگ تر؛ وقتي بيشتر تنش رو پوشوندن؛ راستش ديگه کسي نمي تونست بهش نيگا کنه...همه چِندششون ميشد... نميدونم... شايد هم ميترسيدن ازش... ولي بدشون هم مي يومد...حالا امروز ديدم که ماهي قرمز کوچولومون؛ يه وَري شده... هنوز نفس ميکشه؛ اينو ميشه از آبي که با نفساي اون تکون مي خوره فهميد...اما ديگه کسي نميتونه بهش نيگا کنه؛ همه يه جورايي حالشون بد ميشه...به خاطر اون دايره ي سياهي که رو بدنش افتاده...نمي تونم انکار کنم که من هم ...خب راستش نمي تونم نگاش کنم... ترحم... يه دنيا انتظار براي زودتر مُردنش...ترس...چِندش آوريي که بهم دست ميده وقتي نگاهش ميکنم ... و در عين حال يه دنيا ترحم؛ غصه و کمي هم ترس...راستش من هم منتظرم که بميره...ماهيه خوب مي فهمه که تو نگاه آدماي دوروبرش چي داره موج ميزنه...بيچاره ماهي...چه حالي داره وقتي ميبينه همه منتظرن که بميره...همه چِندششون ميشه وقتي نگاش ميکنن...دلم براش ميسوزه...بيچاره ماهي کوچولوي عيد...

                                                      
                                              


 ماهيم داره جون ميده...روحش بيشتر از بدنش داره مي ميره... با اين چيزي که داره از تو نگاه ها ميخونه...بيچاره ماهي کوچولو...
امروز با خودم گفتم يعني... يعني من هم وقتي يه خال سياه مي يفته رو دلم؛ انقدر چندش آور ميشم؟...يا رو قلبم...يا رو زندگيم؟...يعني خدا چه جوري ميتونه نگام کنه و بازم دوستم داشته باشه؟؟...آخه يعني فرشته هاي خدا هم همين جوري ازم بدشون مي ياد؟؟همين قدر براشون چِندش آورم؟ يعني اونا هم حالشون بد ميشه وقتي بهم نگاه ميکنن؟يعني اونا هم منتظر مُردنمن؟يعني منم انقدر حال به هم زن ميشم؟...

همه جا ساکت شده...آرومِ آروم...ديگه آب تکون نميخوره..


                                                        


 نوشته شده توسط پلک ... در پنجشنبه 19/2/1387 و ساعت 1:0 صبح | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 9:58 ع] ...
[3/5/1387- 8:46 ع] دو رکعت سلام...
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا