هر گاه مؤمن را ساکت ديديد، بدو نزديک شويد که حکمت القا مي کند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

بسم الله النور
پي نوشت1: به دليل احساس ضرورت پي نوشت به اول پست منتقل شد.
پي نوشت2: اصلا با پي نوشت نويسي موافق نيستم . اما اين بار مجبوريدم.
پي نوشت3:گرچه خودم شخصا به يکي از دوستان در خصوص کوتاه نويسي تذکر داده بودم اما خودم نتونستم اين پست رو کوتاه تر از اين بکنم.تا من باشم بابت اين جور مسائل به کسي اعتراض نکنم. شرمنده.
پي نوشت4: اين اويي که مدام در پست تکرار ميشه که برايم از محمد گفته است؛دو عزيزي هستند با نام هاي يار آسماني 7 و يار آسماني2؛ که شديدا منت گذاشتند بر سر بنده و چندين ساعت از وقتشون رو با يه دنيا لطف و مهرباني در اختيارم گذاشتند و واقعا از دستم تمام موهاي سرشون اول ريشش سست شد بعد شکست بعد پودر شد و فکر کنم حالا کچلند...ولي بازم ازشون شديدا يه دنيا ممنونم... خيلي خيلي خيلي زياد...
پي نوشت5:اين پست نه ربطي به زمان داره نه موقعيت. اتفاق خاصي تو دنيا نيفتاده که مي خوام اينو بنويسم.بلکه در اين رابطه دارم مينويسم فقط به يک دليل: به خاطر دل خودم و بس!

بسم الله النور
نامم را مسلمان گذاشته اند. اما سالها بود که من مسيح (ع) را بيشتر از محمد دوست مي داشتم. من محبت و مهر و عطوفتي که در مسيح ديده بودم در محمد(ص) نمي يافتم.مسيح حتي دشمنانش را هم دوست مي داشت تنها به يک دليل: آنها بندگان خدايي بودند که مسيح عاشقش بود...پس فرقي نميکرد آنها  مسيح را پيامبر خدا بدانند يا نه. فرزند مريم  و معجزه خداوند بشناسند يا نه. مهم اين بود که آنها حتي اگر مسيح را دوست هم نداشته باشند و دشمني اش کنند؛ بنده خداوندند.جزئي از خداوند در آنها نهفته است. و اين يعني آنها امانتي در وجودشان هست که مال خداوند است. و خدا يعني تمام عشق مسيح...براي همين بود که مسيح بندگان خدا را خيلي دوست مي داشت.
و من امروز بعد از قرن ها هنوز مهر و عطوفت مسيح دلم را ميلرزاند...
گفته بودند مسلمانم اما راستش ؛ من ؛(گرچه در اين واژه نشان منيّت خفته است اما؛)من آخر داستان مسيح را در لابه لاي واژه هاي انجيل بيشتر دوست مي داشتم تا آخر قصه او را لابه لاي آيه هاي پاک قرآن...ميداني...مسيحي که اين گونه مصلوب شود ؛ نهايت عشق را به خداوندش دارد... و اين مسيح خيلي خيلي برايم شيرين تر است تا مسيحي که عروج کند...نميدانم...شايد هم مسيحي که عروج کند قشنگ تر است. چون نشان از عشقي از سوي خداوند به خود را دارد...
و من هنوز هم بعد از قرنها مهر و عطوفت مسيح دلم را ميلرزاند...
خواستم از محمد(ص) بنويسم...پيامبر مسلمانان(گرچه مسلماني بر هر مسلماني گفته نميشود...)اما راستش من چيزي از محبت محمد نميدانستم... در لابه لاي دانسته هايم چيزي در محمد نمي يافتم که شيفته ام کند...چيزي شبيه آنچه که در مسيح يافته بودم...اما من مي خواستم از پيامبري بنويسم که ايمان داشتم بسيار شيرين تر از مسيح است... و به هر کجا که دويدم نشاني از شيفتن را در وجودش نيافتم...و به راستي که ما چه قدر مسلمانيم...
که در ميان تمام اين آدمها تنها دو نفر را يافتم که از محمد برايم عشق بشناسند...
و او براي من از محمد گفت... از پيامبري که گرچه جنگ طلب خطابش مي کنند اما در تمام آن 23 سال نبوتش تاريخ بيش از 400 کشته را در جنگ هاي او ننوشته است.در تمام 23 سال!...و جنگ هاي جهاني... و جنگ هاي صليبي... و جنگ هاي بر سر يک وجب نفت...و حال تو بگو خونريز قصه ما چه کسي است...
و دعوا بر سر نان... و جنگ هايي که گرچه شمشير و گلوله ندارند اما جنگند. جنگ بر سر شکم! پول و سکه!و شايد تو هيچ وقت کشته هايش را نبيني که هر روز کنار خيابان دوساله اند و گرسنگي نفسشان را ميبُرد...و يا پدري که هيچ ندارد ...و شايد تو هيچ وقت جنگ هاي شکم پرستاني که بر سر سکه؛ چونان لاشخوران؛ آدم مي خورند را نبيني. اما هستند! بيشتر از آنچه فکرش را کني يا بهتر بگويم؛ بيش از آنچه فکرش را بکنيم.
و او براي من از محمد گفت... که شب را گرسنه مي خوابيد اگر طفلي گوشه اي از شهر نان خشک بر دهان سق ميزد...
و او براي من از محمدي گفت که اگر عزيزترين هايش را به قتل مي رساندند؛ندامتشان را بي منت و با يک دنيا عطوفت و آغوش باز پذيرا بود...و تو ميداني گذشت از کسي که عزيزترين هايت را ميکُشد يعني چه؟؟
و او براي من از محمد گفت...محمدي که مي بخشيد آدمها را؛‏چون بندگان خداوند بودند... و خداوند يعني تمام عشق محمد...او بندگان خدا را مي بخشيد حتي اگر سنگش ميزدند و ناسزايش ميگفتند...حتي اگر دشمني اش ميکردند...و محمد شب ها ميگريست...ميگريست به حال بندگاني که خدا را فراموش کرده اند... ميگريست که مبادا دل خدوند از آنها بگيرد...ميگريست که مبادا خدا را يادشان رود...آخر محمد بندگان خدا را دوست ميداشت... چون روح خداوند در آنها بود...و همين بس بود براي محمد که اگر سنگش ميزنند و جفايش ميکنند برايشان دعا کند که خدا ببخشدشان... و اشک آنقدر سيلاب ميشد که آخر خداوند مي گفتش : که اي محمد بس است ديگر! رهايشان کن!...
و او براي من از محمد گفت...از کسي که بعد از اين همه قرن فاصله؛ هنوز مسلمان ميکند آدمها را...بي شک قصه آن يهودي را که بر سرش زباله ميريخت شنيده اي.که بعد هم بيمار شد و محمد به عيادتش رفت...و شايد باور کني که همين قصه ها بشوند معجزه اي براي مسلمان شدن آدمهاي قرن 21 اُم...اما اگر کسي اين گونه با من دشمني کند؛ آن هم وقتي در موضع حق ايستاده ام؛ شايد با هزار کلنجار ببخشمش اما هيچ وقت دوست ندارم که يک بار ديگر ببينمش؛يا با او هم کلام شوم؛چه برسد به اينکه عيادتش بروم؛سلامش کنم؛ با او سخن بگويم؛دوستش بدارم؛ و انگار نه انگار که چيزي بينمان بوده است...نميدانم ولي من هيچ وقت نمي توانم اين قدر مهربانانه آدمها را دوست بدارم و ببخشمشان...

http://www.k-yazahra.blogfa.com/post-21.aspx

http://www.rajanews.com/News/?14659

http://salibe.persianblog.ir/

http://www.sharemation.com/iranejavid/ghamezani_2.jpg

http://www.hekmat110.mihanblog.com/Post-57.ASPX

http://digg.com/people/_445043

http://blog.360.yahoo.com/blog-zYkVRzIjdLUBlJ5OniCF9rAQjVPBag--?cq=1&p=32

و اين عکس ها را ببين...من و تو هم عاشقيم...و مسيح و محمد هم عاشق بودند...
 از هريک از اينها که بپرسي برايت کارشان را يک واژه دليل مي کنند: عشق!
و مسيح و محمد پيامبر عاشقي بوده اند... پيامبراني براي آموختن رسم عشق ورزي...
ميگوييم کار دل است...ميگوييم اسمش را نگذار وحشي بازي يا هر چيز ديگر.کار دل است...و اين چه دل عاشقي است که صداي معشوق را هم نمي خواهد بشنود... در برابر معشوقش گردن کشي مي کند و مي گويد من دوست دارم اين گونه عشق بورزم تو را...و آيا به راستي مسيح و محمد معشوقند؟؟ يا مجبور ؟؟و يا نکند ناشناخته و مجهول؟؟ و يا شايد هم غريب قصه تنهايي...
و من و تو عاشقيم؟؟ عاشق پيامبران مهرباني؟؟ پيامبراني که طاقت ديدن زخم بر صورت دشمن را هم نداشتند؟؟
من و تو عاشقيم؟؟
و چه قدر مسيح و محمد غريبند... غريب تر از همه بين مدعيان عاشقيشان...
آنها که دشمنند و بي اعتقاد و دور از عشق که هيچ؛‏اما من و تو کجاي قصه غربت آفرينيشان هستيم؟
و مسيح و محمد پيامبران مهرباني بودند...
و امروز مسيح و محمد لابه لاي اين آدمها (که مدعيان اعتقادشان هستند) چه قدر تنها و غريبند...


 نوشته شده توسط پلک ... در يکشنبه 8/2/1387 و ساعت 11:52 صبح | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 9:58 ع] ...
[3/5/1387- 8:46 ع] دو رکعت سلام...
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا