پيامبر صلي الله عليه و آله از مغلطه کاري منع فرمود . [معاويه]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387
بسم الله النور
 مي خواهم از يک قلم بنويسم براي ورق
چه قدر يخ زده؛ تمام ضمير هاي من ؛«من» ميشود
جاي تو و او در تمام اين ورق؛ لابه لاي تمامِ واژه هاي قصه ام
به يک سوال ؛ تبديل ميشود
و من هنوز هم ، تمامِ واژه هايم ، با من آغاز مي شود
و حتي تمامشان هم به من تمام ميشود
چقدر سخت و تلخ است براي تو
تمام اين ضميرهاي تکراري
که آخر فقط به من تبديل ميشود
در تمام اين داستانِ ورق نويسي ام
تمام واژه ها به يک ضمير سجده مي کنند
و آن؛ من است!
چه ساده و پر از دروغ تمامِ اين من هاي داستانِ من
اتفاقي؛ به عاريه؛ لباس اين ضمير دوم را به تن مي کنند
گرچه قرار بود تمام ضميرهاي قصه، دو شوند
اما با تمام حرفهاي تو ؛ من به تو تبديل نميشود
آخر تمام فعل هاي اين قصه ات
ضميرِ من آفريده اند

و جاي تو واو هنوز هم در تمام واژه هاي اين ورق ؛ به يک سوال تبديل ميشود...
خداي خوب قصه ام؛
ضمير گمشده ي اين قصه ام

...ميشود آخر که آيا يک روز تمام من به تو تبديل شود؟



 نوشته شده توسط پلک ... در پنجشنبه 22/1/1387 و ساعت 4:49 عصر | نظرات ديگران()
بسم الله النور

گاهي دلم تنگ ميشود...
گاهي دلم براي خودم و تمامِ تو تنگ ميشود...
گاهي دلم ؛ از تمام عمق اين خودِ روزهايم ، سرد ميشود...
شايد نفهمم هرگز ؛ که بهانه بودن روزهايم تويي. اما...
اما آخر«يک روز تمامِ من به تو تبديل ميشود...»
 نوشته شده توسط پلک ... در جمعه 16/1/1387 و ساعت 1:0 صبح | نظرات ديگران()

بسم الله النور
تمام حس نگاه اين قلم؛
گرچه از يک بهانه ي قديمي دم ميزند؛
گرچه نگاه تو ؛ تمامشان را عشق مي نامد؛
اما تمام اين قلم؛
با تمام اين حرفهاي کوچکِ پر از کلک
روي حاشيه ي اين  کاغذ ؛ مي نويسد از وصيتِ نامه اش
روي آخر داستان بودنم؛ روي اين سنگِ کوچکِ قبر ِ من
بنويسيد که او دوست داشت يک عاشق باشد...
اما نتوانست ...
و اين نقطه ي هميشه پر کوله بار تنهايي ِقصه اش؛ بي عشق و غريب تا ابد ، تنها ماند...


 نوشته شده توسط پلک ... در يکشنبه 11/1/1387 و ساعت 1:0 صبح | نظرات ديگران()

بسم الله النور
مي خواهم بنويسم از تمام حرفهاي نقطه اي
از تمام رازِ نقطه هاي سر به مُهر
از تمامِ اين خودِ خسته و غريب
از تمامِ اين خودِ پر از فريب و پر زِ خود
از خودم؛ از تمام اين نقطه هاي سردِ روزگار...
از تمام اين دلِ پر از کلامِ نقطه اي
و از تو که غريبِ نقطه هاي قصه اي؛
خسته ام ؛اي بهارِ خسته تر
خسته ام از تمام اين همه پر زِ خستگي
اي تمام نقطه ي غريبِ قصه ام
اي بهار روزگارِ پر خزان؛
اين ، تمامِ نقطه ي دلم
خسته است؛...
از تمام نقطه هاي قصه ات...
خسته از تمام واژه هاي نقطه اي پر کلک ؛
خسته از تمام نقطه هاي پر ز خود؛
خسته از تمام اين واژه هاي بي خبر؛
از دلم؛
از بهار نقطه ها؛
ز تو؛
تمام نقطه ي طاقچه ي دلم؛
از دلم؛
ز غربت تمام اين عمق نقطه ام؛
کجايي اي خداي خسته ام...
خسته است اين هميشه خستگي ناپذير خستگي قصه ات
...
نقطه هاي اين دلم؛
توي چشمهاي پر نقطه ام ؛ نقطه اي شده به عمق نقطِگي
و اين ؛ تمامِ بغضِ در کمينِ انفجار؛
و اين نقطه ي هميشه تنهاي قصه مان؛
با تمامِ اين جانِ پر تهي از نفس؛
و خسته از تمامِ اين واژه هاي نقطه اي قصه ات
بي نفس؛ پِيِ نفس؛ پر از فرار از اين واژه هاي بي نفس؛
آمده به سوي اين دلِ پر از غريب تو؛
اي تمامِ نقطه ي بهار؛
پناهِ اين نقطه ي خسته ات؛
تا ابد؛ تا هميشه ي وجود نقطه ها ؛بمان...


 نوشته شده توسط پلک ... در چهارشنبه 7/1/1387 و ساعت 8:45 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 9:58 ع] ...
[3/5/1387- 8:46 ع] دو رکعت سلام...
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا