طمع کشاننده به هلاکت است و نارهاننده ، و ضامنى است حق ضمانت نگزارنده ، و بسا نوشنده که گلويش بگيرد و پيش از سيراب شدن بميرد ، و ارزش چيزى که بر سر آن همچشمى کنند هر چند بيشتر بود مصيبت از دست دادنش بزرگتر بود ، و آرزوها ديده بصيرت را کور سازد و بخت سوى آن کس که در پى آن نبود تازد . [نهج البلاغه]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387
بسم الله النور

جانم به جان رسيد و هيچ کس نفهميد وسعت جان دادنم را...

خوشا اين همه آدم بي آدم... دارند خفه ات ميکنند، له ات مي کنند، بلندت مي کنند ، مي چسبانندت به ديوار، پرتت مي کنند روي زمين، گرمي چيزي سرخ گون را روي صورتت حس مي کني، چاقو را مي گذارند گوشه گردنت، شروع مي کنند به بريدن؛...

اولين جمله اي که پس از اين مي شنوند مردمان، اين است، که آدم خوبي بود، راستي ،چرا مُرد؟...

داري داد ميزني، اشک ميريزي، آخر نامرد مردمان، فکري به حال زمين که نه فکري به حال ملکوت پر اشک خدا کنيد، ...

مي آيند مي گويند، صداي خوبي داري، بيا چَه چَه ما را هم بشنو...

پلکم مي پرد هر روز که شايد امروز، آن آرزوي کمين کرده در آغوش آيد که نباشد پس از آن لحظه اي؛ خدا کند...

بيدار شو، گرچه صبح شده اما هوا تاريک تر از ديشب است... 

و اين روزها ، در گذر زمان ،آيه هاي رحمت خدا، زير تيغ تيز چرخ ها که جان مي دهند ؛ ياد پاکي آدميان مي افتم...
...
...
...
جانم به جان رسيد و نه جانان که هيچ جانداري خبر نشد...
خداوند موسي که بزرگي و سخت گير؛ خداوند عيسي که رحمت و عطوفتت بهاري است، و خداي محمد که مي گويند عاشقي، دستان حاجتم را به سوي نبيانت دراز نميکنم به پيروي از آيين ابراهيم خليل؛ که در آتش هم فقط از تو مدد مي جست، اي جانان من، جانانگي کن...

 نوشته شده توسط پلک ... در دوشنبه 15/11/1386 و ساعت 1:0 صبح | نظرات ديگران()
بسم الله النور
سلام آقا...
مي خواهم از غريبي تان روي زمين بنويسم...
آقا اينجا هوا گرفته است...
همه که نه اما کم نيستند آنها که بيتاب پايان بخشيدن تو باشند...
نه چون عاشقتم نه نيستم مي دانم نيستم ، آقاي من، ميشود بيتابي مان را بر پايان اين حيات تو آخر باشي آقا؟ نمي گويم چون خودت خسته اي بر اين همه انتظار، نمي گويم چون بيتاب تو ام نه ! از براي هيچ کدام آمدنت را نمي خواهم.مي خواهمت براي پايان دادن... براي تمام کردن...نقطه آخر را گذاشتن...
آخر آقا حال و هواي زمين گرفته است...
آقا اينها را ببين. جان مادرت ببين... آقا مثلا از تو مي نويسند... مي گويند دلتنگ آمدنت و ديدن روي ماهت هستند... آقا مي شود بگويي ام چرا اين دلتنگان اين قدر مفسد روي زمين خداي تو اند؟ آقا مي شود بگويي چرا اين منتظران خدايشان هوسشان است ؟ ميشود بگويي آخر چرا اينها اين قدر عاشق تو اند؟؟ آقا مي شود بگويي چرا؟
آقا‍ ؛ زمين را ببين... آقا ميبيني؟ اينها را نگاه کن... لباس دين به تن ميکنند ؛ براي مردم به منبر مي روند؛ موعظه ميکنند، ميشود بگويي ام چرا کودکانشان تشنه يک قطره و نه يک جرعه ؛فقط يک قطره؛ محبت اند؟ آقا مي شود بگويي چرا عيش و نوششان توي فلان کشور غربي برپا است؟
آقا ببين اين زمين را... آقا يه من ريش دارند، باهاشان حرف که ميزني نگاهت نميکنند آخر مي گويند تو نامحرمي به فرمان خدا.اما نمي دانم چرا اين خدايشان فقط نگاه به نامحرم را حرامشان ميکند، آقا،... چرا خدايشان به دلشان حرام نميکند که اندام نامحرم خدا را سر تا به پا برانداز نکنند ،؟ آقا!... چرا خدايشان برشان حرام نميدارد ارتباطات نامشروعشان را... آقا مي بيني آقا جان مادرت مي بيني؟
آقا... چرا اينها با اين همه نماز هاي شب؛‏خون ابن ملجم در رگ هايان مي تپد؟ چرا قاتل علي ِ مادر تو اند؟ آقا... چرا علي ما را هم دل خون مي کنند؟... آقا... چرا اينها پيشه شان حسين کشي است... آري مي دانم .. هر روز  ِ زمين عاشورا است و هر مکانش ،کربلا... آقا اين زمين بيشتر شبيه کوفه است... آخر اينها هم براي کشتن حسين؛ فتواي خداوندي ميگيرند...
آقا لباس دين مي پوشند، ريش مي گذارند، موعظه ميکنند، و عرفانشان آن قدر وسعت يافته است که دست دادن با نامحرمان، نه حرام که امري عرفاني است در سلوکشان...
آقا لباس دين دزدي درد خفه کننده روزگارمان شده است...
آقا تو هم لباس دين داري... تو هم نگاه به نامحرم را خدايت حرام ميکند... تو هم نماز شب مي خواني... تو هم به منبر مي روي و موعظه مي کني...و تو هيچ يک از اينها نيستي...
چرا اينها همه ؛دم از عشق تو ميزنند؟
و چرا عاشقان ِ راستينت دهان را بسته اند...
يعني بايد باور کنم که تو حتي يک 313 تاي ناقابل هم عاشق آدميزاد روي زمين نداري؟
آقا يک سوال... چرا تو اين قدر غريبي؟...
اما آقاي من، ديگر نه آنها که دم از عشق تو مي زنند را باور ميکنم نه آنها که لباس دين مي دزدند‍؛ نه آنها که موعظه مي کنند؛ نه آنها که به ناموس خدا نگاه نميکنند؛ نه آنها که ريششان تا زانوانشان کشيده شده است...ميدانم همه مثل اينها نيستند ميدانم خوبان تو کم نيستند...  اما؛ آقا زمين آنقدر سياه شده که من ديگر سفيدي را باور نميکنم... آقا دنيا لجن زاري شده است که بوي تعفنش ،عرش را پر کرده است...
آقا بيا و پايان ده. گردنم را مي خواهي بزني؛ بزن ولي بيا...
بيا که ديگر ايمان دارم اگر تو نبودي زمين از براي هر جرم هريک از اينها، تماممان را بلعيده بود...

 نوشته شده توسط پلک ... در پنجشنبه 11/11/1386 و ساعت 1:0 صبح | نظرات ديگران()

-گفت،خارها را جمع ميکند که فردا... که فردا پاي همسر و کودکانش را نيازارد...*


-رهايشان کرده بود، سالها بود که رفته بود ؛ آخر هم گفت،خانه را خالي کنيد،پولش را برايم بفرستيد، و همسر و کودکانش به رسم جوانمردي او بايد آواره کوچه ها ميشدند، بي سر پناه بي هيچ پول...


-گفت،بايد بروم مادر. آخر فردا روزي کودکان اين سرزمين مي خواهند زير سقفي محکم، بي ظلم و زور مزدوران و غارتگران درس بخوانند. اگر نروم، کودکان سرزمينم، نه چيزي از خدا برايشان مي ماند، نه چيزي از وطن... رفت... حتي کالبد خاکي اش هم برنگشت...


-گفت، اسباب خانه را بفروشيد، دارم از درد مي ميرم، سردش بود، ميلرزيد، وسط نعشگي اش داشت راه ميرفت، سيگارش روي صورت کودکش افتاد، دخترک جيغ مي کشيد... آخر بدجوري صورتش سوخت...


-گفت؛ پدر مهربان ما است. کافي بود بفهمد دردت را ، به هر دري مي زد تا گره کودکان کشورش را بگشايد...


-گفت، دلسوز است ، آمده است براي اعتلا... تا ميز و صندلي را ديد، غش کرد،و مدام ذکر لبش اين بود، اي تمام نهايت آرزوهايم... و اعتلايمان داد، آزادمان کرد، از تمام اسارتي که پدر مهربانمان برايمان ساخته بود... پسرانمان را بي غيرت کرد و دخترانمان را بي حيا!... مردانمان شدند آينه تمام نماي هوس پرستي و زنانمان جلوه عشوه گري ... مردانمان شدند گرازهاي وحشي اسير هوس و زنانمان عريان زدگان بي مايه... آخر به خاطر اعتلا و آزادي بايد رها به خيابان ها ميريختيم.هرچه لباس دخترانمان تنگ تر و نازک تر و بدن نما تر، و هرچه چشمان مردانمان رهاتر از پرده حيا و غيرت و هوس بازتر، ميشدي انسان تر، ميکردندت مجسمه آزادي... پدر خوبي داشتيم ما، خوب فهماندمان که ارزش آدمي به تن او است و نه فکرش...اين از همان ها بود که به قول پدر دلسوزمان، جامه پاک روحانيت را هم دزديده بود...


-گفت؛ اگر مي خواهيد از دست رفته هايتان، خداي ايمانتان، هستي تان، و زندگي تان را پس بگيريد، بجنگيد! که براي جنگ امروز نه فقط از مال و جانتان که از آبرويتان هم بايد مايه بگذاريد... و خودش بي آنکه کسي بفهمد ، چهره پوشاند و اولين نفر بود که به جنگ رفت...


-گفت، چرا اسيرتان کنيم، رها شويد، آنگاه که مردم رها شدند و خيابان ها پرشد، و خانه ها خالي که تنها صداي بازي صليبي کودکان از آن بيرون مي آمد، حمله کرد... و کسي نفهميد که چه شد که خانه هايمان خالي شد...و هنوز هم فقط صداي بازي صليبي کودکان از آن به گوش مي آيد... البته نه، صداي داد و فرياد هم به گوش مي رسد...همان بازي صليبي بزرگان...


و امروز کسي اين ميان گم شده است...که هرچه ميگرديم نمي يابيمش...شايد اينجاست ، در همين نزديکي، زانوان در آغوش... تنها و گريزان... شايد هم در اعماق دريا غرق شده است... نمي دانم، ولي هرچه هست ؛ انسانيت دچار قحطي زدگي شده است ...


...


-گفت،خارها را جمع ميکند که فردا... که فردا پاي همسر و کودکانش را نيازارد...


                                                                                                                                                                               ...


---------------------
* هر بند ؛ جداي از ساير بندها است.


                                                                                                                                            


 نوشته شده توسط پلک ... در شنبه 29/10/1386 و ساعت 12:0 صبح | نظرات ديگران()

بسم الله النور
و من امروز بازگشتم . به رسم عهدي که بسته بوديم.


شايد الان خيلي ها آن رفتن و اين بازگشت را بگذارند به حساب کودکي، جهل، يا هر چيز ديگر. فرقي نميکند.من اين بچگي را دوست دارم، آن روز که رفتم تابم بريده بود، از تمام دين داران در خفا پر گناه، از تمام آن جامه دين بر تنان .... و گاه ترجيح ميدهم نه از براي تسليم و نه از براي گفتن از دلي پردرد يا يک دنيا حرف نگفتني که از براي نبود واژه اي در توصيف بزرگاني!!! 4نقطه بگذارم.(و نه سه نقطه که آن نشان از سخن هاي ناگفتني دارد)و شايد اين بهتر باشد...


برفته بودم ، با دلي پر از خرده هاي شکسته جان ، با يک دنيا غم و آه و بسيار حسرت کشان... مي خواستم ننويسم ديگر. حداقل اينجا، در ميان اين آدمها. اما امروز فهميدم که رفتن چاره نيست. بلکه فراري است و شايد بهتر بشود گفت؛ خودخواهي اي براي نجات از کثيفي هاي اين دنيا. يا همان گريز ، از تمام آدمهاي اينجا...


و امروز بازگشتم چون جمله اي لابه لاي افکارم چرخيد:(مي خواستم در انتخابات مجلس شرکت نکنم. نه مجلس و نه هيچ انتخابات ديگري اما يادم انداخت او ؛که کسي که نظر نداده و تلاشي در جهت بهبود شرايط نکرده است، حق نظر دادن ندارد! و امروز اين دنيا با تمام سياهي هايش با تمام آدمهايش؛ با تمام آنها که لباس دين ميدزدند و حرامي گرايي شغل شريفشان ميشود، بد است اما کسي که دست از جهاد ميکشد و فرار ميکند، به هر بهانه يا دليل، از هر چيز و از هرکس، حق انتقاد که ندارد هيچ، بايد روزي پاسخگو باشد که اگر حتي يک تلنگر کوچک شايد، روزي، لحظه اي، بر وجدان يک نفر و يا حتي خودش احتمال ميداد که مي تواند بزند و نزد؛ چرا را بايد پاسخ دهد. که او خليفه خدا بود بر زمين و بايد خليفه گري مي کرد.بر خودش و روحش و بر زمين... گرچه هر چه باشد او، ذره اي است ، حقير و خار در تمام اين جهان، که گر بفهمند نشاني از گناهانش ؛ گر رود آن پرده ستاري او ، واي از آن روز که بر خدا ميبرم پناه...)


و امروز مي خواهم همه چيز را از نو آغاز کنم. بودنم؛ نوشتنم؛ همه چيزم را.
از نو آغاز ميکنم و اين بار با يک بسم الله: اينجا جهادگاه ما با خودمان ،نفسمان و هر سياهي جهان است.*


 


 


 


*و ما به جرم انسان بودن، و خليفه اللهي جهادگر بايد باشيم.


 


                                                                                                                                                                      والسلام


 نوشته شده توسط پلک ... در دوشنبه 17/10/1386 و ساعت 4:33 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 9:58 ع] ...
[3/5/1387- 8:46 ع] دو رکعت سلام...
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا