اين بار يک جور ديگر مي خواهم بنويسم...
بغض دارد خفه ام مي کند... و دارم له ميشوم زير هجوم امتحان هاي خدا...نفس نفس زنان...آن هم با نفس هايي که بيشتر شبيه خِر خِر است دارم روزها را مي گذرانم...خدا به خير بگذراند...مي گويند محتضر شده اي... خداکند راست گفته باشند...
اين بار يک جور ديگر دارم مي نويسم...
فقط دعايمان کن اي تو که گذرت گاهي شايد به اينجا بخورد...
او را؛ دلش را؛ من را؛ دلم را؛ ... فقط دعايمان کن ... دعا کن خدا به خير بگذارند اين امتحان هايش را...دعا کن تک نگيريم...دعا کن زودتر تمام شود اين قصه هاي خدا... که من و او خسته ي خسته ايم...و نفس بُريده...
تو را يه خدا دعا يادت نرود...
...




.jpg)






