بسا برادري که مادرت او را نزاده است . [امام علي عليه السلام]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387
 بسم الله النور...
اين بار يک جور ديگر مي خواهم بنويسم...
بغض دارد خفه ام مي کند... و دارم له ميشوم زير هجوم امتحان هاي خدا...نفس نفس زنان...آن هم با نفس هايي که بيشتر شبيه خِر خِر است دارم روزها را مي گذرانم...خدا به خير بگذراند...مي گويند محتضر شده اي... خداکند راست گفته باشند...
اين بار يک جور ديگر دارم مي نويسم...
فقط دعايمان کن اي تو که گذرت گاهي شايد به اينجا بخورد...
او را؛ دلش را؛ من را؛ دلم را؛ ... فقط دعايمان کن ... دعا کن خدا به خير بگذارند اين امتحان هايش را...دعا کن تک نگيريم...دعا کن زودتر تمام شود اين قصه هاي خدا... که من و او خسته ي خسته ايم...و نفس بُريده...
تو را يه خدا دعا يادت نرود...
...



 نوشته شده توسط پلک ... در دوشنبه 26/1/1387 و ساعت 6:53 عصر | نظرات ديگران()
گفت: اَ . اون مَرده رو . روسري سرش کرده.
گفتم: کو؟ کجاست؟ ببينم؟
- خنگه اون جاست ديگه . نيگا کن درست مي بينيش.
-کجاست؟؟
-اي خداااااا. رو صندلي نشسته. کنار اون مغازهه.داره روسري مي فروشه.
-آهان ديدمش. پشتش به ماست. بريم. بريم جلو ببينمش.
- بي خيال بابا
- مي خوام ببينمش چه ريختي شده.بريم؟
رفتيم جلو. به رفيقم گفتم: اَ . نيگااااا. فکر کنم يارو ديوونه است اااا.خُله.
يه چيزي گفت، تنم لرزيد، سرمو انداختم پايين؛ ديگه حرف نزدم... :  « تو چه ميدوني، شايد مجبوره...
 نوشته شده توسط پلک ... در سه‏شنبه 21/12/1386 و ساعت 4:34 عصر | نظرات ديگران()

بسم الله النور


...
sib(1/13/2008 10:12:55 AM): يعني چي آقا دعوت نميکنه؟
mahya mahdavi (1/13/2008 10:13:01 AM): يعني نميکنه
mahya mahdavi (1/13/2008 10:13:13 AM): يعني
mahya mahdavi (1/13/2008 10:13:20 AM): دلت ميخواد اشک بريزي
mahya mahdavi (1/13/2008 10:13:25 AM): دلت مي خواد جبغ بزني
sib(1/13/2008 10:13:25 AM): شما نوشتين که آقا دعوت نميکنه.
mahya mahdavi (1/13/2008 10:13:30 AM): دلت مي خواد باشي
mahya mahdavi (1/13/2008 10:13:34 AM): اما رات نميدن
mahya mahdavi (1/13/2008 10:13:36 AM): ميگن برو
mahya mahdavi (1/13/2008 10:13:41 AM): نميذارن بياي
mahya mahdavi (1/13/2008 10:13:55 AM): هي مانع ميندازن جلو پات
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:06 AM): مانعايي که حتي دست خودت نباشه که برشون داري
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:15 AM): نه
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:19 AM): يعني هستي
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:23 AM): بين عزادارا
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:31 AM): يعني عزا و اشک ريزون کنارته
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:35 AM): اما نميتوني بري
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:38 AM): چون نمي خوان
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:43 AM): چون ميگن برو!
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:47 AM): آدمش نيستي
mahya mahdavi (1/13/2008 10:14:59 AM): لياقت اشک ريختن هم براي ما نداري
mahya mahdavi (1/13/2008 10:15:04 AM): برو از در خونمون
mahya mahdavi (1/13/2008 10:15:10 AM): نمي خوايم باشي
mahya mahdavi (1/13/2008 10:16:19 AM): دعوتيه
mahya mahdavi (1/13/2008 10:16:28 AM): نخوان دعوتت نميکنن
mahya mahdavi (1/13/2008 10:16:32 AM): به همين سدگي!
mahya mahdavi (1/13/2008 10:16:36 AM): و تلخي!
sib(1/13/2008 10:16:46 AM): اون وقت پارتي بازيه؟
mahya mahdavi (1/13/2008 10:16:57 AM): من گفتم پارتي بازن؟
mahya mahdavi (1/13/2008 10:17:01 AM): گفتم ميگن برو
mahya mahdavi (1/13/2008 10:17:06 AM): ميگن آدمش نيستي
mahya mahdavi (1/13/2008 10:17:20 AM): ميگن لياقت يه قطره اشک ريختن هم نداري
mahya mahdavi (1/13/2008 10:17:30 AM): لياقت بودن تو جمع عاشقا رو نداري
mahya mahdavi (1/13/2008 10:17:33 AM): برو بيرون!
mahya mahdavi (1/13/2008 10:17:56 AM): برو هر وقت آدم شدي برگرد
...
و من امروز فهميدم که بودن در جمع آنها که براي حسين اشک ميريزن فقط لياقت مي خواهد. بايد دوست بدارند که دعوتت کنند.
و دلي پر دارم که محرم امسال با تمام اشک ريزان دلم دعوتنامه اي برايم صادر شد. و بيرون کردندم از اين درگه . که لياقت مي خواهد اين بودن را...
اگر دلتان شکست، اگر اشکي از چشمتان لغزيد؛ سر خورد، روي گونه تان افتاد، اگر دعوت شديد؛ اگر يادتان بود اينجا کسي هست بيتاب، و اين بار از ته ته ته دل، دل شکسته، پر بغض، يادتان بود، دعايي به حال دلش کنيد شايد آسمان باريدن گرفت شايد...


 نوشته شده توسط پلک ... در يکشنبه 23/10/1386 و ساعت 11:16 عصر | نظرات ديگران()

بسم الله النور

و من ماندن آغاز نمودم آنگاه که سرايش رفتن آموختم... آنگاه که دل کندم از تمام دلبسته هاي دلم... گاه بايد رفت تا ماندن بياموزيم...
کافي است پلک ها را روي هم بگذاري، چشمانت را ببندي و فکر کني رفته اي... آنگاه تمام عمق رفتن آسان خواهد شد. کافي است پلک هايت را روي هم بگذاري ...
و من چشم هايم را بستم.و کنون تشويش رفتنم ديگر آنقدرها هم تشويش نيست... اذن رفتن گرفتمش. گفت خوشا آنان که هجرت ميکنند...گرچه سخت است اما نه ناممکن ... پر از شور نوشتن بودم مي خواستم بنويسم از تمام نقطه هاي بي پايان اين قلم اما کنون عادت کرده ام به اين نبودن و ننوشتن... حس ميکنم چه کودکانه است سرايش ذکري که مدتها قبل سروده شده... و بهار بهانه رفتن ميشود گاهي...
روزها را ميشود بي بهانه رفتن گذراند اما بي بهانه ماندن نه...و بايد شکست تا نشکني...و بايد رفت تا بماني... و بايد سکوت کرد تا سخن بگويي... و يا بايد شمع بود که فرود آيي تا شعله ات بيش از پيش بلند شود... مهم اين است که تو آن باشي که بايد و نه چيز ديگر با هر بهانه اي... آدم را گفته بودند دل نبندد بر آن سيب سرخ و او دل بست و شکست و کنون سالهاست که بيرون شده است... پلک هايت را روي هم بگذار و رفتن بياموز اي فرزند آدم که اينجا نه منزلگاه توست...
نمي خواهم بنويسم از تمام اين سالها که بر من گذشت که شايد من بر آن گذشتم... قصدم از نوشتن ، سخن گفتن بود از تمام آنچه اين سالها بر من گذشت. و شايد اين اراده او باشد که قلمم نمي چرخد بر نوشتن از دلرنجه هايم از تمام دلبسته هايم . شايد اراده اوست که توانم بر گفتن از عشقي خاک خورده به مسيحي مصلوب نيست و يا به نفرين بر نگاه پر فريب يهودا . و شايد ااده اوست که بر اين قلم جاريست که نميتوانم از تويي بگويم که سالها شدي پيشواي من و من هر انگاه که عهدم بر سکوت را شکستم ، شکستم. نمي توانم از تويي بگويم که صداقت را از تو آموخته بودم و تو نيز هم چون آنها مرا به دروغت شکستي. من حضورتان را ميديدم و شما انکارش ميکرديد... دوست داشتم چشمانم و ديده هاي آن ر انکار کنم تا تويي که تمام خوبي را جلوگر در وجودت ميديدم. دوست داشتم بگويم شما نيستيد آن که من ميشناسم آخر او پاک بود ان روزها که ميشناختمش.و کنون چه غريبه شده است اين او...
نهيبم زديد که چه کردم با خودي که امانتي بودم از او . و من سراپاي وجودم لرزيد... به راستي چه کردم با خود؟... چرا اينقدر دور شده ام از خودي که ميشناختمشس روزگاري...
و چقدر تلخ است اين انساني که روبه رويم نشسته است و در پيشگاه آينه قسمم ميخورد...و توانم نيست بر انکار خودي که از آن هم خسته ام...
و تو که از اينجا مي خواهمت که فراموشم کني ....
 و شماياني که اينجا مي آمديد و نوشته هايم خاطرتان را مي آزرد، همتان را مخاطب مي گويم : حلالم کنيد.

 و تو اي هم خانه اي من ! خواهر عزيزم که امروز سالروز تولدت است ، اين کلبه ام را که تنها دارايي من از اين دنياي مجازي است؛ به تو مي سپارم به عنوان هديه اي بر اين روز. تولدت مبارک ...


                                                                                                                                                                  خداحافظ ...


 نوشته شده توسط پلک ... در دوشنبه 14/8/1386 و ساعت 1:0 صبح | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 9:58 ع] ...
[3/5/1387- 8:46 ع] دو رکعت سلام...
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا