دانشمند مي تواند هنگامي که از چيزي که نمي داند پرسيده شود، بگويد : «خدا داناتر است» و براي غير دانشمند اين حقّ نيست . [امام صادق عليه السلام]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

بسم الله النور

اين نوکيا عجب‏ آنتن‏ دهي خوبي دارد.تعارف که نداريم، قصد تلافي تحريم هم که نداريم؛ خدايي نوکيا آنتن دهي خوبي دارد‏‏ ها!...
بي خيال
همه مسلمانيم، قبله مان هم کعبه است، خدا را شکر کم هم دم از علي و علي پرستي نمي‏زنيم. راستي گفتي مسلمانيم؟
چه جمله جالبي و چه ادعاي پوچي...
بي خيال ما را چه کار با اينکه در کشور مسلمان، آن هم با ادعاي تشيع و علي مقتدايي؛ نستله در هر خراب شده اين مملکت پيدا ميشود؟ آخر يکي نيست بگويد به تو چه که اين کشور پر مدعاي مسلمان شيعه ؛ شعبه فانتاي اسرائيلي ميگيرد آن هم در مشهد الرضا !!؟؟ ببينم تو مگر چه کاره اين مملکت هستي که به خودت اجازه ميدهي بگويي پپسي و کوکا کولا و کيت کت شيرين و خوشمزه ما چه اشکالي دارند؟؟؟
اصلا چه کسي به تو اجازه ميده بپرسي آخر مسولين مسلمان! چرا بايد در فروشگاه هاي دولتي هم کالاهاي اسرائيلي در معرض فروش قرار دهيم و البته هم کلي تبليغاتش را بکنيم؟؟ آخر چه مرگت شده که به آن بهترين رستوران دنيا، مک دونالد خودمان را ميگويم؛ بگويي چرا؟ و اعتراض کني که مثلا چرا اين مسلمانان به هزارتا اسم چپندرقيچي ديگر مي آيند همان شعبه مک دونالد را ميگيرند؟؟ بي خيال کشور؛ کشور مسلمان است و البته قطعا ماييم که اشتباه ميکنيم و اون ماشاءالله مسولين مبارک(مد ظلهم العالي!!!) هيچ مرگشان نيست(ببخشيد منظور اين بود که قصد و قرضي ندارند؛ وابستگي ندارد؛ ترس و اينا هم در کار نيست؛  خوشبينانه بگويم در خواب ناز حسن کچلي به سر مي برند!!!) اين بابا هم ناشي است که هي هولوکاست هولوکاست مي کند آنهم در ميان کفرستان کلمبيا و جماعت جهود .اين عربستان خراب شده را که ولش کن ، دارد خودکشي ميکند با اين کمک هاي ساليانه به اين دولت مقدس اسرائيل!!! اصلا بي خيال اين دولت هاي عربي شو. چرا که همه کمپلت در تعطيلات تگزاسي به سر مي برند. بگذريم از يکي دو تا استثنا هايي مثل لبنان که آن هم به برکت مردمش است و آن  سيد نه حکومت آمريکا پرستش ....
 هي من مي خواهم حرف نزنم تو دهنم را باز ميکني. خب به چه اعتراض کنيم؟ بگوييم شعبه هاي اين نوکيا را ببندند و واردات تعطيل؟؟ استغفرالله. آخر تو که از سياست خارجي و روابط ديپلماتيک و اقتصاد بين المللي و وضع معيشتي مردم چيزي نمي‏فهمي. اصلا نمي خواهم بگويم همان بهتر که از گرسنگي جسممان بميريم تا با اين پول ها که در حلقوممان مي روند روحمان بميرد(بي خيال ولش کن آن حسيني را که در قتلگاه هم فرياد ميزد اگر دين نداريد آزادگي پبشه کنيد) به چه نگاه ميکني؟ دوست داري بشنوي همان گلدکوئيست و امثالهم بزرگانشان بر ميگردند به کدام دولت گور به گور شده اي؟؟( امروز خيلي مودب شده ام نه؟ خودم کاملا حس ميکنم ولي به خدا ديوانه کننده است اين وضع)
اصلا اينها را بي خيال؛ حالا راستش را بگو .زورت مي آيد دو قران هم بگذاري کف دست اين قشر گوساله پرست خون خوار؟؟ ( کاش دو قران بود.... برو يه سَر سرچي بکن ببين اين کارخانه هاي عريض و طويل سالانه چند تا يک قراني به اين گوساله پرستان احمق ميدهند.)
بي خيال اين را هم ولش کن. بگذار آقايان همه چيز فهم توريست اسرائيلي دعوت کنند. بگذار اين خاندان چويي محترم( نکند فکر کني منظورم همان باند مافياي اقتصادي و همان گروه چنگ زده به صندلي هاي قدرت و همان هايي است که مدام چوب لاي چرخ مبارزه با واردات کالاهاي قاچاق و اسرائيلي مي گذارند ها نه منظورم آنها نيست. ) منظورم همان هايي است که در چند کيلومتري شهر بم ، مي روند شهرکي با نام ارگ جديد مي سازند و در آن کارخانه هاي مثلا خودرو سازي راه مي اندازند و بمي ها گرسنه اند به کسي چه ؟مهم جيب اين خاندان است که پر مي شود . بگذريم از برنامه هايي که در اين ارگ جديد برپاست آن هم با نام اسلام . خداييش خاک بر سر آن خدمتگزاران و کارگزاراني که شما ها بشويد نمونه هايش....(خبري است؟ مسولين محترم پارسي بلاگ قصد فيلتر کردن داريد؟ بکنيد. اگر قرار است به جرم گفتن حقايق فيلترمان کنيد ، بکنيد عزيزان...)بي خيال. آري قبول دارم خداييش من نمي فهمم که وقتي نوکيا انتن دهي خوبي دارد چه مرضي است آن را نخريم. خداييش من نمي فهمم که پول دادن ما به اسرائيل چه اشکالي دارد. من نمي فهمم که کمک کردن به اسرائيل به منزله کمک در توليد، استفاده و ... سلاح هايي است که هر روز هزار نفر را ميکشد و خون هزاران کودک بي گناه را در شيشه ميکنند و قهقهه ميزنند. ناراحت نشويد اگر ميگويم اين بعضي مثلا **** همان هايي هستند که امام (ره) فرموندن ****مي دزدند. ربطش؟ ميداني ربطش چيست ربطش اين است که اين آقايان کلي مرد شده اند. قصه شان از ما بقي جدا است. اين ها حق دارند شعبه کارخانه هاي اسرائيلي بزنند چون اينها مثلا کله گنده اند ديگر. چون اينها بزرگند.من که گفتم آري من هيچ نمي دانم از اقتصاد هم هيچ درکي ندارم . ولي حداقل اين را مي فهمم که کشتن کودکان بي گناه و معصومي که که نماد پاکي خداوندند حتي اگر مستقيم و با اسلحه نباشد ولي با تامين بودجه آن اسلحه باشد هيچ فرقي با اين ندارد که اسلحه دست بگيري و اين کودکان را بکشي . حال تو ميداني و خداي خود. بي خيال. اصلا روز قدس راهپيمايي ندارد. خداييش وقتي قرار است اين آقايان مجوز قانوني واردات کالاهاي اسرائيلي را صادر کنند و من و تو هم مثل ماست !، وقتي قرار است توريست اسرائيلي دعوت کنند براي ارتقاي صنعت توريسم، وقتي قرار است شعبه کالاهاي اسرائيلي در مملکت خودمان بزنيم و به انها بودجه بدهيم، وقتي بنا است با کشورهايي که دولتشان يا چه ميدانم پادشاهي شان به اسرائيل سالانه کمک کند و ما با آنها قطع ارتباط حداقل اقتصادي نکنيم ، حالا چه اهميتي دارد راهپيمايي روز قدس برويم يا نه. اصلا همان بهتر که تحريمش کنيم و نرويم. آخر ميداني، آن موقع پشت و رويمان يکي ميشود و حداقل با زبان روزه گناه نفاق بر گردنمان نخواهد افتاد. (ولي برو...)
راستي الان بايد بروم ولي در اسرع وقت بابت تک تک حرفهايم دليل و مدرک ارائه ميکنم.
راستي يادت باشد که بابت تک تک اعمالمان مستقيم و غير مستقيم، مو به مو ازمان سوال ميکنند و تا جواب نگيرند رهايمان نميکنند. خواه کله گنده و بزرگ باشيم و يا بي کله و کوچک...


****اين نسخه اصلاح شده متن من است . مرا مجبور به خود سانسوري کردند . بماند چه کسي و چگونه ؟


 نوشته شده توسط پلک ... در پنجشنبه 12/7/1386 و ساعت 10:25 عصر | نظرات ديگران()

بسم الله النور


...


 


-------------------
پي نوشت:
1. اين پست ، نه به خضر عارف و نه به موسي نبي ربط داره. به هيچ کس ديگه هم ربط نداره. دلخور نشو. گاهي آدم مجبور ميشه حرفاي خصوصيش با خدا رو داد بزنه بلکه خودش آدم شه و يه چيزايي رو بفهمه...


نمي خوام کسي اين پست رو بخونه. برا دل خودم نوشتم و بس...
دلتنگتم خدا... بدجوري دلتنگتم...



2.خضر به موسي گفته بود تاب اين راه رو نداري. گفته بود نميتوني همراهش بشي. گفته بود آدم اين راه نيستي. موسي چرا انقدر اصرار کردي؟ ... موسي حالا که قولت شکست ياد عهدت افتادي؟ حالا يادت افتاد؟... خوب شد عهدت شکست؟ وقتي خضر بهت گفت من گفته بودم تحملشو نداري سرتو انداختي پايين يه قطره اشک از چشت سر خورد و روي گونه ات به صليب کشيده شد... موسي تقصير خودت بود يا تحملت رو ببر بالا يا از همون اول بگو نميتوني و بپذير...

3. اين روزا دلم برا بارون تنگ شده. خدا! اين ابراي آسمونت نميخوان سفره دلشون رو برا زمين پهن کنن؟ ... سرم به آسمونه . منتظر يه قطره که شايد... اخه ميدوني زير بارون که باشي ، اشکات قاطي اشکاي آسمون گم ميشه...


                              

4. مشهد به‏ آقا قول دادم سرمو بندازم پايين همه چي رو بسپارم به خوش اما فکر نميکردم بخواد امتحانم کنه...


5. آقا داد ميزنم. تسليم! هرچي شما بگي نوکرتيم . قول ميدم سر عهدم بمونم... باشه آقا هنوز هم همه چي دست شماست. آقا به خدا بگو...
 نه خودم ميگم : خداي من ! رضا برضائک و تسليم بقضائک ...


6.الان ميفهمم که چه قدر داشت فاصله ام از تو زياد ميشد و خودم بي خبر بودم. ميدونم فقط فقط تقصير خودمه ميدونم همش از بي جنبگي خودمه که تاب نعمتت رو ندارم. خداي من ميشه يه مدت نعمت آرامش رو ازم پس بگيري؟؟ ... خدا به همه چيزم قسم دلتنگتم. بذار بيام...


  


                                                                                                                                      ...


 


 نوشته شده توسط پلک ... در دوشنبه 26/6/1386 و ساعت 10:34 عصر | نظرات ديگران()
 بسم الله النور

خسته بود . آن قدر اشک ريخته بود که حتي سپيدي دل غنچه ها را هم نمي ديد. او را گفته بودند اشک نريز، گفته بودند قطره هاي بي دلي بر خود بپوش. اما مگر مي توانست؟
خسته بود و بي رمق. خسته از تيرهاي تيز شب تار. خسته از نيرنگ و دروغ فرعونيان. خسته از سجده هاي شبانه ابن ملجم پيشگان.خسته از حکم متقيان دين چهره اي که حکم بر قتل حسين (ع) ميدهند. خسته و بي رمق. از تمام تب و تاب روزگار. گاه توان اشکش هم ميرفت. بهت زده مي ماند و مي نگريست. فقط مي نگريست. و حسرت ميخورد که کاش کاري جز نگريستن مي توانست ...گوشه اي مي نشست ، به آسمان خيره ميشد و باز دلتنگ قطره اي باران. به آسمان پر بغض مي نگريست که او هم هرگز بغضش باز نميشد. آن قدر به آسمان نگاه ميکرد که پلک هايش خسته تر از قبل سر مي خوردند، به اميد ‏آنکه شايد خواب آرامي باشد بر سوزش قلب او. اما قلبش که آرام نميشد هيچ ؛ تصاوير گنگ و مبهم و بي ربط در برابر ديدگانش آنقدر رژه ميرفتند که او با شلوغي کهنه افکارش و لرزي وحشتناک از خواب رها ميشد...
در اين بين هرچه خورشيد مي رفت و مي آمد او فقط با حسرت مي نگريست. و با غروب نور؛ سر به پايين مي افکند و باز پلکهايي بسته و باز خواب و باز ترس و باز وحشت و باز بغضي نهفته که نه بيرون مي آمد و نه فرو ميرفت. و چشماني که يا زار مي زندند و کبود مي شدند يا خشک خشک بهت زده و گيج...
گاه که مي خواست فرياد بکشد و به آسمان بنگرد در جستجوي پرتوي از خورشيد و ناتوان بود ؛ سراغ خورشيد دلش ميرفت. به دامان او پناه ميبرد مي گشودش  و باز آيه هاي صبر و باز نويد آزموني ديگر. و آنگاه بود که آرام بغضش ميشکست تر ميشد توان مي يافت تا سر به بالا بيفکند؛اشکهايش آرام آرام، ساکت و خموش با فريادي از دل ، روي گونه هايش سر مي خوردند و مي افتادند روي زمين..
نور عمق تنهايي چشمها را خبر داشت . ميدانست سالهاست که به آسمان مينگرد ميدانست که سالهاست به جستجوي باران است. ميدانست که چشمها ديگر تاب ندارند... نسيمي فرستاد؛ از جنس نور ؛ خنک و پر تلولو؛ اما نسيم هم روزي بايد ميرفت . و چشمها دوست نداشتند به رفتني دل ببندند . چشمها از تمام وجود نسيم ميترسيدند گرچه نسيم از جنس نور بود و او را خنک ميکرد؛ اما چشمها آنقدر به سياهي شب نگريسته بود که نميتوانست باور کند صبحي مي تواند باشد .چشمها عادت کرده بودند به وحشت...حتي از نور...
اما روزي آمد که  آنقدر خسته بود که حتي توان رفتنش سراغ آيه ها خورشيد نبود مي خواست فرياد بزند از جفا و نيرنگ و دروغ. و از کفري که به علي نسبت مي دادند. مدام تکرار ميکرد به خدا روزي بايد پاسخش دهيد به خدا روزي بايد پاسخش دهيد به خدا از تکت تکتان خواهد پرسيد. به خدا ؛خدا حقيقت را ميداند به خدا ...
نه فريادي توان داشت نه اشکي نه سکوتي نه آرامي نه آغوشي نه کسي. خسته بود مي خواست فرياد بکشد اشک بريزد....
دستانش چفيه را گشود ياد خاک غريب جنوب افتاد خاکي که فکه را هم به آغوش کشيده بود ميدانست که اشکي که روي رمل هاي فکه بيفتد ساکت نخواهند ماند. روي رمل ها ساعت ها اشک ريخت تر شد و باز پلک هايي که رويش لغزيدند...
و باز آيه هاي صبر و باز نويد امتحان هاي نور...
چشمها به اطاعت از تنها دارايي خود دل بسته بودند. و اطاعت هر چند کوتاه چشمها را به آسمان سوق دادند. ...
آقايم ،نشان آسمان دل، اين چشمها را که به مشرق زمين ميبري و اين دل را که با تمام بي نشاني اش از نور به قبله گاه عشق ميبري هيچ ندارم بگويم...
فقط دلتنگم و گنگ. هنوز چشمانم گيج و مبهم مينگرد اما اين با نه از سياهي روزگار که از لطف و کرم تو بر اين بنده کوچک خدا که بندگي نميشناسد و فرعون پيشگي ميکند و تو آنقدر کريمي که مرا بي التماس با تمام بي تابيم بر نور به سوي خود مي خواني و دعوتم ميکني.که نشاني نوري تو . آقا، ضامن آهو خلق شده ي سياه  قلب ها هم مي شوي. هيچ ندارم بگويمت حتي شکر و سپاس . گيج و گنگ و مبهم به پنجره فولادت اسيرم کردي... 
زائرم و دعا گوي همه. دعا کنيد بلکه زمزم مشهد او پروازم دهد...
صلوات تشنه زمزم مشهد رو فراموش نکنيد
ياعلي 

 نوشته شده توسط پلک ... در پنجشنبه 15/6/1386 و ساعت 3:0 صبح | نظرات ديگران()

 
بسم الله النور


چند وقت پيش داشتم با يه بنده خدايي براي اولين بار چت ميکردم.
آخر همه بحثايي که داشتيم يه چيز بود؛ دعوا !
برداشتم از نوع روحيه و وضعيت اون آدم اين بود که انقدر گرم کار کردن شده که به کل زندگي رو فراموش کرده. و نتيجه اين فراموش کردن بي رغبتي به کاري هم که ميکرد شده بود. و يه جوراي تبديل شدن يه آدم يه يه رباط ! البته بگذريم از اينکه عکس گوشه چت هم مويدي براي اين قضيه بود:





براي اينکه سر بحث رو درمورد اين قضيه باز کنم  بهش گفتم عکس اين گوشه رو برداره و يه چيز قشنگ جاش بذاره اون حضرت آقا هم برداشت اينو گذاشت:







ديگه جدي جدي داشت ديوونم ميکرد. آخه مشکل اينجا بود که کاملا معلوم بود که اين چيزا با روحيه خودش هم هم خوني نداره و واقعا خودش هم از يه همچين چيزايي بدش مي ياد اما اينکه چرا حاضر نبود اين قضيه رو بپذيره نميدونم.
ديدم بحث ادامه نداره هم من دارم کلافه ميشم هم اون از طرفي بحثمون کاملا بي نتيجه بود خداحافطي کردم و رفتم.
ديدم اين آدم تا خودش نخواد هيچ کس نميتونه بهش اينو حالي کنه که اين روش زندگي غلطه. اين بود که چراغم براش خاموش بود
تا چند روز پيش...
ديدم يکي از ادليستم کنار آيديش تصوير قشنگي نشسته:





 ديدن اين گل و اينکه کنار آي دي کي هستش انقدر برام شيرين بود که با ذوق هرچه تمام تر دوييدم طرفش اينم بخشي از صحبتمون :


mahya702: سلام
Kazem Abedi: سلام
mahya702: خوبيد؟
Kazem Abedi: ممنون از لطفتون
mahya702: اومدم بابت اين گلي که گذاشتيد اين گوشه تشکر کنم
mahya702: خوشحالم ديگه اون عکس قديم نيست
Kazem Abedi: هنوز يادتونه ؟
Kazem Abedi: آره
Kazem Abedi: عوض شدم
mahya702: کاملا معلومه
Kazem Abedi: وبلاگم رو مي خوايد ببينيد؟
mahya702: حتما
Kazem Abedi: www.kzmabedi.blogfa.com
Kazem Abedi: البته خواستيد نظر بديد
Kazem Abedi: نداديد هم نداديد
mahya702: چشم
mahya702: ولي خداييش خيلي خيلي خوشحالم
mahya702: واقعا عاليه
Kazem Abedi: درسته مطالب از خودم نيست ولي ارزش خوندن داره
mahya702: آقاي عابدي ميتونم بدونم چي باعث اين تحول شده؟
Kazem Abedi: نمي دونم
mahya702: ؟
Kazem Abedi: ولي
Kazem Abedi: خب الآن که خوبه
Kazem Abedi: به الآن فکر کنيم و در انديشه ي آينده باشيم
Kazem Abedi: و
Kazem Abedi: از گذشته عبرت
mahya702: چشم ولي دونستن منشاء اين تحول خيلي مهمه
Kazem Abedi: گاهي تحول از سر سوزني ناشي ميشه
Kazem Abedi: که ديده نمي شه
mahya702: آره خب
mahya702: ولي ميشه پيداش کرد
mahya702: حتما ميشه
Kazem Abedi: ان شاء الله
mahya702: خيلي خوشحالم کرديد
mahya702: جدي ميگم. واقعا خيلي خوشحال شدم
Kazem Abedi: من دارم مي رم جمکران
mahya702: کي؟
Kazem Abedi: دلم طاقت نمياره
Kazem Abedi: امشب
mahya702:
Kazem Abedi: يعني قبل از نماز ميريم
mahya702: ميريد دعا که يادتون نميره ميره؟
Kazem Abedi: بذار ببينم وقت خالي دارم
Kazem Abedi: :-؟
mahya702: ...
Kazem Abedi: چرا چرا هست
Kazem Abedi: يه کوچولو بسه؟
mahya702: آره بسه
mahya702: بسه حتي يه لحظه
Kazem Abedi: 
mahya702: چرا؟
Kazem Abedi: ....آخه من
mahya702: شما چي؟
Kazem Abedi: چي بگم ؟
Kazem Abedi: غرق گناه
Kazem Abedi: .....تو منجلاب
mahya702: چيزي که من ميبينم
mahya702: يه گل سفيده
mahya702: ...
Kazem Abedi: به ظاهر قضاوت نفرماييد
Kazem Abedi: اين دل دل نيست
mahya702: دلي که خدا داده مگه ميشه دل نباشه
mahya702: ؟
Kazem Abedi: دل هست
Kazem Abedi: ولي
Kazem Abedi: دل بي دلي
mahya702: دل امونتي خداس
mahya702: مهم صافيشه و پاکيش
mahya702: که تا ابد هر بلايي هم سرش بياد همون جوري ميمونه
mahya702: مگه ميشه چيزي که خدا ميده با کار ما آدم کوچولوها بخواد خراب بشه؟
Kazem Abedi: اي کاش همونجور که ازش گرفتيم همونجورم تحويلش بديم
mahya702: ايشاللا
...


-- ميدونيد چيه؟ گاهي ما آدما يادمون ميره کجاييم. بعد يه نقطه مي ياد کل زندگيمونو ميريزه به هم هرچي ساخته بوديمو ميزنه داغون ميکنه اما اين داغون شدن بيشک حکمت خداستو بي شک براي اينه که يه چيز نو و قشنگ بسازيم.
...
دونستن چيزي که ما رو متحول کنه برا مهمه که بدونيم کجا وايساديم بودنيم چي عوضمون کرد اگه تو اين ندونستن بمونيم فردا يه چيز ديگه مي ياد زندگيمونو تغيير ميده اما معلوم نيست که بازم تو جهت مثبت ما رو ميکشونه يا نه. براي همينه که دونستن اون علت کمکمون ميکنه که نذاريم هر چيب خواست ما رو عوض کنه...
انقدر اين جريان خوشحالم کرد که مصمم شدم بر نوشتنش تو اينجا.
حرف اخر اينکه هر تحولي تو زندگي ما يه تولده. حالا بستگي به خودمون و اون متحول کننده داره که اين تولد چه جوري و تو چه جهتي باشه. خداکنه هممون يه روزي همچين متولد بشيم که تا ابد جاري جاري بمونيم...
 


 نوشته شده توسط پلک ... در جمعه 9/6/1386 و ساعت 12:27 صبح | نظرات ديگران()
بسم الله النور

چه کودکانه ، خام عشقتان به خود شدم.
چه ابلهانه ، عاشق خداي تسبيح و زبانتان شدم.
چه ساده ، دل سپردم به جاي خاکي مهرتان.
چه خسته و بي رمق ، به سوي آن کوير پر سرابتان شدم.
چه بي ريا ، به جمعتان ‍، با تمام اشک و خون خويشتن ، به خنده هاي پر گهر ، نشان خدايتان قامت بستم.
چگونه باورم شد آن خدا ستودن ؟
چگونه لب ببستم به سيره ايوب؟
چگونه دل ، کمين آرزوي پاکي ، به مقصد مسيح بر صليب ، چو مرداب خشکيده ، به جاي خود نشستم از براي تمامي خداي بر صليب؟
چگونه باورم شد آن وزيدن پر از گداز اعتکاف؟


...



مهم اين است که کنون ، دل بريدم از تمامي قامت عشق
مهم اين است که کنون ، تبرم دوش شکستن ها ست.
مهم اين است که کنون ، به خداي بتخانه ، به تمام قدش ، کافرم.
مهم اين است که کنون ، به يقين ايمان سجاده شب هاي مسلماني ابن ملجم ، به تمامي بيزارم.
مهم اين است که کنون ، با دلي پر از کين يهودا ، زنده ام.
و شتابانام اينک تا ابد سوي آغوش خدايم...

فاتحه آقا حسن فراموش نشه....
 نوشته شده توسط پلک ... در سه‏شنبه 26/4/1386 و ساعت 6:2 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 9:58 ع] ...
[3/5/1387- 8:46 ع] دو رکعت سلام...
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا