بردباري، جامه دانشمند است، پس مبادا که آن را به تن نکني [امام باقر عليه السلام ـ در نامه اش به سعد خير ـ]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

بسم الله النور

سلام.
خب من خودم نتونسم دووم بيارم نگم.

قراره يک عدد رفيق توپ باحال عخشي (عخشي متحول يافته عشقيه) که آبجي خودمه سه نقطه نويس بشه. يعني اينجا ميشه شيش تا نقطه. افتاد يا بتوضيحم؟افتاد ديگه.

اينم بيوگرافي آبجي مهلا م:


1.آبجي مهلام ، قلم فوق العاده قويي داره.
2. از لحاظ فکري و روحي کمي تا قسمتي زياد بهم شبيهيم.

3. از الان بگم فقط آبجي خودمه.پس کس ديگه اي اجازه نداره بهش بگه آبجي. واضحه؟
4.يه بادي گارد داره که اگه کسي بخواد يه ريزه چپ و چول نيگا کنه به آبجيم ، به قطع بدونه نه سالم ميمونه نه زنده ...
5. ديگه بسه همينا. باقيشو خودش ايشالا مي ياد ، ميگه. 
راستي گفت به همه سلام برسونم.

                                                                                                                       

                                                                                                                                  ...




 نوشته شده توسط پلک ... در پنجشنبه 25/5/1386 و ساعت 2:0 صبح | نظرات ديگران()
بسم الله النور

سلام عليکم.
خوبيد؟
بالاخره دوباره سه نقطه فعال شد. اما اين دفه خيلي باحال.
عارضم خدمتتون که يه خبر توپ دارم که فعلا نميگم.
خلاصه کلام اينکه سه نقطه قراره يه تحول اساسي کنه. يه جورايي همچيني پاي يه نقطه هايي وسطه. عمرا اگه فهميده باشيد.
با عرض پوزش بنده هم فعلا نميگم.

خلاصه کلام اينکه منتظر يه بمب نقطه اي باشيد ...    
             
       

                                                                                                                                ...
 نوشته شده توسط پلک ... در سه‏شنبه 23/5/1386 و ساعت 10:0 صبح | نظرات ديگران()

شده خدا بهت يه نگاه توپ بندازه ، يه چيز باحال بهت بده، کلي بموني تو کف اين رفيق باحالت که چرا چي کار کرده بودي که اين داش خدا اين جوري حال کرده بود، که همچين گذاشت تو کاست؟ بعد يه هو دلت هري بريزه پايين که نکنه حکايتت شده حکايت اون بچه بدا که عمر طولاني ميگرن يا کلي نعمت دارن براي اينکه خدا ميخواد هرچي کار خوب کردن همين جا بهشون جواب بده که ديگه  اون دنيا بي خيال.واي شده اون موقع با تمام وجودت بترسي که داش خدا جواب اين دنيايي نمي خوام حتي اگه از اين جواب باحالا باشه. بعد با خودت بپرسي واقعا نميخواي؟؟؟....
حالا حسابشو بکنيد چند روز پيش يه کادوي توپ گرفتم از همين رفيق بامرامم.ته دلم به خودم گفتم فکراي بد نکن حساب خدا با حساب تو فرق داره يه قدم ميري ده قدم مي ياد ده قدم ميري ميدوه مي ياد طرفت.حالا من که ته دلم ميدونستم  آدم اين کادوها نيستم آدم يه ذرشم نيستم اما خب خدا که خداي دادن اين کادوهاست که.
ساعت 30/9 شب بود که رييس مون زنگ زدن منزل گفتن ميري ديدار رهبر؟گفتم:ها ؟پرسيدن داره؟معلومه که ميرم. داشتم بال در مي آوردم.نه به اون دفعه که اون جوري رفتم و اين جوري شدم نه به اين دفعه که با يه دنيا عشق داشتم ميرفتم. خلاصه کلاساي فردامون رو پيچونديم و به جاي رييس محترممون رفتيم بيت.از کل کشور  بچه ها اومده بودن.

_________________________________

آي اونايي که ميگين جواناي اين مملکت از حکومت و رهبر منزجر شدن!
آي اونايي که ميگيد جواناي ايران ديگه نه رهبرو دوست دارن نه حکومت نه جمهوري اسلامي رو!
آي اونايي که ميگيد نسل سومي هاي ما خسته و دل زده شدن از اسلام و ايران!
آي اونايي که ميگيد جواناي ما ديگه چشم ديدن رهبرو ندارن و ازش بدشون مي ياد!
با شما ها هستم!
کوريد؟ اشکاي اين جوونا رو نمي بينيد که مثل سيل مرواريد داشت از چشاشون جاري ميشد وقتي رهبرشون اومد تو قاب چشماشون؟ يا وقتي آقا رفت نديديد چه جوري زل زده بودن به در؟آخه کوريد ؟نمي بينيد ؟ اينن اون جواناي بي ميل و دل مرده؟ اينن اون جووناي منزجر از رهبر وحکومت؟
کوريد شماها؟
آخه کريد؟کريد که نميشنويد صداي زمزمه هاشون رو با آقا؟ کريد که نميشنويد دردلاشون با آقا رو؟کريد که نشنيديد وقتي آقاي حاج علي اکبري از طرف اونا رهبر عزيزشون رو با نام پدر عزيزم خطاب کرد چه جوري بيت از صداي هق همون بچه ها لرزيد؟نشنيديد چه جوري پدرشون رو صدا ميکردند؟آخه کريد که فرياد عشقشون رو نميشنويد؟ آهاي اونايي که ميگيد جوونا حالشون از حکومت به هم ميخوره ! با شما هام! کجاييد؟ چرا به اين جووونا تهمت بي ولايتي ميزنيد ؟اينن جووناي دل مرده  ونااميد و منزجر از حکومت و پدر؟ نمي بينيد اين جووناي عاشق و فدايي رهبرو. ميشه بگيد چي شد که بعد رفتن آقا پريدند بالا که جاي پاي رهبرشون رو ببوسند؟ ميشه بگيد چي شد که اين جووناي افسرده کلاغ سياه تمام اميدشون به در بود که شايد آقاشون برگرده يه نيگاي دلبري بکنه ،بال در بيارن؟ چرا اين جووناي بيزار از حکومت اشک ميريختن که بابا! نکنه فکر کني تنهايي ها! نه ما سربازتيم ،نوکرتيم. پات وايميسيم. چرا اين جووناي بيزار از حکومت ميخوان بشن حسين فهميده ي13 ساله؟ چرا اين جووناي روان پريش با تمام قوا و اقتدارشون فرياد ميزدند که ما سرباز کوفه نيستيم پدر! چرا اين نسل مرده و نابود که قراره رژيم رو بکشن پايين اشک شوق ديدن رهبر ميريزن ؟بابا خطابش ميکنن، باهاش درد دل ميکنن؟
آخه کوريد ؟
کريد؟
نميشنويد؟
نمي بينيد؟
دستاي شماها تا کي دووم مي ياره که چشما و گوشاتون رو نگه داره؟آهاي شماهايي که تهمت بي حيايي و بي غيرتي و بي ديني به اين نسل ميزنيد! چشماتون رو وا کنيد ببينيد بي حيايي و بي غيرتيشون رو وقتي بي شرفاي دست نشانده شماها جرات ميکنن چادري رو که مادرمون به خاطرش سيلي اجداد شما ها رو چشيد رو از سر همين  نسل بي حيا بکشن جووناي بي غيرت و بي دين ما چه جوري حمايت از شرفشون ميکنن. بدبختاي بيچاره ،کورهاي کر، کرکسان سيه روز!
اينجا ايران است. جايي که امثال حسينه فهميده الگو براي جوانان مان دارد. اينجا خاکي ست که امثال همت و باکري بر آن تا آخرين قطره ؛جاودانه سرود رفتن سر دادند،اينجا خاکي ست که خميني مقتدا دارد ،خاکي ست که جووانان گوش به فرمان نه به اشاره رهبر دارد، اين جا ايران است! وطن مقدس ما. آسان از طاغوت گران خودباخته و رذل شمايان پس نگرفتيمش که به آساني آن را پس بدهيم. آي کرکسان کثيف ايران زنده است نفس ميکشد سرشار از انرژي و حيات است چشمان بي حيا و دندان هاي تيز شده تان را به باديه فرعونيان خويش ببريد به آن سمتي بکشيد که حيوانات شما گوشت انسان به دندان ميکشند و کودک سر ميبرند. ابلهان نگون بخت اينجا ايران هميشه زنده است . با تمام قوا نفس ميکشد چشمان خويش فرو ببنديد که اگر غيرت ايراني ذره اي به جوش آيد نه اسرائيلي خواهد ماند و نه آمريکايي . و جهانيان همگي از شر شما خلاص خواهند شد.اينجا ايراني ست که امثال رجايي دارد که ميخ در پايشان تحمل ميکنند  و طعم زهر تلخ يک آخ بر دل شما ميگذراند.ايران ؛ عشق جوانان ما؛ تا ابد جاويد و زنده خواهد ماند. و اين شما کرکسان سيه روز يد که سايه خورشيد قدرت ايران بر تنتان لرزه خواهد افکند.

و السلام
فاتحه براي آقاي نظري فراموش نشه.


 نوشته شده توسط پلک ... در شنبه 22/2/1386 و ساعت 12:2 صبح | نظرات ديگران()

 شده مستي يک مست و قهقهي هاي شيطاني ، تو را يادآور مستي طفل خردي ز سر سفره خالي ناني باشد؟شده دين ودنيا و سياست ، برايت رنگ يک رنگستان پررنگي بباشد ؟شده در لفاف روحاني، کنار کانتينرهايي با صداي اشکهايي ، کز سر درد تنهايي و سيري؛ ارگي بسازي  با صداي رقص گيلاس هاي شرابي و گوشهاي بي شرمي ؛ وز عمق قهقهه هاي بي حيايي رقص رقاصي بنوازي؟

 شده عشوه هاي داغ و جذاب يک توقيعي ، تو را اين يادآور بباشد که چرا  خبري نيستي  ، ز طعم تلخي وز براي عشوه هاي عريان خياباني؟

 شده بيني نيشخندو تمسخر و داروي يک دکتر به درمان نگاه پاک جواني و رفع درد حياي دخترکي؟

 شده غم را با صداي نازک لبخند اشک ريزي؟شده يک بار بي دل سر به اين آشنا دلکده زني آيا ؟شده يک بار سهم اشک را با بغض هاي خسته ات ساکت و آرام بپردازي؟

 شده قدمهاي مادري خسته و رنج بي پدر طفلي ، فرياد بي غيرتي نامرد مردان و دستهاي آن سايبان را زمزمه گرت باشد ؟شده لب چشمان خسته عشق يک مادر و بغض بي کمين يک کودک در نگاه پست بي شرمان وجود بي وجودت فريادزني کند محيا ؟ شده غم رنج يک جفت دست لطيف پينه بسته وز منت پوچ يک مشت علف هرزه تو را اشکي بنشاند آيا؟

 شده ز حسرت وجود ذره اي غيرت در درون کوچه اي باريک توي چشمان يک دختر قد ترس را خواندن بياموزي؟

 شده روزي ز مردم ،همانان که پشت ميزنشينت کردند ديروز ، تا که امروزت را سپارند امانت به عاريه فرداشان،نانت را چون درختي در دستان سرد يک اره برقي نسپاري آيا؟

 شده روزي در آغوش گرم مادر خسته ونالان ،با بغض،ز لبخند؛ کور شوي آيا؟

 شده وحشت تنهايي  و غم بي غيرتي را ،توي کوچه پس  کوچه هاي شهر، درنگاه پست و بيمار يک بي شرم ،حيايت ، سکوت و ترس بفريادد؟


 شده رنج دستان خالي يک زن، پيش چشم کودکانش ، در خانه اي بي مرد ،تو را کمکي ذره اي چيزي غم بيفشاند؟

 شده هجوم فرياد موسيقي يک ماشين ،تو را پلکي پراند گيج از صداي بغض طفلکي ، ز سر سيري در آغوش سفره اي خالي  ؟  

 شده با دل بخوانم اين قصه را آيا که مرگ رسواي يک بي دل توي خاک سرد قبرستان در شب تاريک پرسوزي پيش چشم باد در آغوش کرمهايي که چون کرکس تکه تکه گرند جسمم را و طعامي و شرابي ز گوشت و خون اين مرده ميهماني شايد چه حالي دارم آن لحظه؟ شده با خود بينديشم ز حال آن دم خويشم؟
ٌٌ‍  


 نوشته شده توسط پلک ... در سه‏شنبه 11/2/1386 و ساعت 7:15 عصر | نظرات ديگران()

سنگ هاي دوکوهه زير عاج کفش هايم له ميشدند.چشمانم به افق مي نگريست،انگار در جست وجوي تصويري از همت بود غافل از آنکه ديوارهاي حسينيه حضورش را فرياد ميزدند.روي خاک فکه قدم ميزنم ؛نه اشتباه نکنيد اينجا نه جمشيديه است نه پارک ملت.اين جا فکه است، با همان رمل هاي نرم .اين جا فکه است ،«فاخلع نعليک انک بالواد المقدس طوي .»اينجا قتلگاه است،با تمام خون هايي که رمل هايش در آغوش کشيدند.وکفش هاي من روي همين رمل ها و روي رد پاي همين  خونها قدم ميگذارند.«فاخلع نعليک انک بالواد المقدس طوي».امروز جمعه است آي يهوديان فردا شنبه مقدس شما خواهد آمد . آي مسيحيان پس فردا يادتان نرود به کليسا برويد.امروز جمعه است.آي منتظران مهدي ! مگر ميشود منتظر بود وعاشق ؛و بي معشوق لحظه اي را ؛ نه عمري را با نديدنش سر کرد؟مگر منتظر چيزي جز آنچه معشوق ميخواهد ميشود؟مگر منتظر چشمانش چيزي جز انتظار مي بينند؟مگر عاشق دل معشوق ميشکند؟
آي مدعيان انتظار کمتر دروغ بگوييد.مگر ميشود ادعاي انتظار داشت ونفسي که فرو ميرود بر بيايد؟بي او ،تنها،؟ ومنتظر بود؟آي مسيحيان يادتان نرود به کليسا برويد.
آي!مهدي مي آيد شايد اين جمعه بيايد،شايد. وچه قدر به ثبات گردنت مطمئني که دعاي فرج ميخواني وفرياد انتظار سر ميدهي.

مادرم را سيلي زدند.در خانه اش را سوختند؛دستهاي پدرم را بستند؛و مادر در کوچه هاي نامرد مردمان مدينه راه ميرفت و بر در خانه اصحاب و مردمان ميکوفت و ميگفت علي تنها ست.ما در قرن بيست ويکم به سر ميبريم قرن ها ست که از آن سيلي که بر مادرم روا دانستند،گذشته است.و قرن بيست و يکم را قرن پيشرفت و تجلي  خواندند. سال 2007 ميلادي ست؛قرن؛ قرن بيست ويکم است. آخ که چقدر علي تنها ست. ومهدي چه قدر غريب است در ميان مدعيان انتظار.آي آدم ها که بر ساحل نشسته ،آرام و خندانيد يک نفر در آب دارد ميسپارد جان . نگران نباشيد. ما در قرن بيست ويکم به سر ميبريم.نگران نباشيد.آدميت دارد جان ميسپارد.آي آدم ها نترسيد . در قرن بيست ويکم به سر ميبريد . نستله رسما در فروشگاه ها توزيع ميشود و فلسطين زنده است هنوز.قلبش هنوز ميتپد. ونوکيا آنتن دهي خوبي دارد.آي آدم ها نترسيد . مکه در اعماق تاريخ پوسيده است.آدميت نيز جان سپرده است.رمل هاي فکه را به حال خودش بگذاريد.دستان چپاول گر ارتش زنده است.و شلمچه و طلائيه همان است که بود .اين ها که مي بينيد يادمان نيستند.
رمل هاي فکه را به حال خودش رها کنيد .
و لاله ها چه قدر قريب غريب اند.وادي مقدس کجاست؟فراموشش کنيد.بيد مجنون را به جنون خود واگذاريد.موسي کفش هايت را بپوش؛مبادا خاک ، پاهايت را لمس کند.ما در قرن بيست ويکم به سر ميبريم عصر تمدن وتکنولوژي .اي موسي کفش هايت را به پا کن .زندگي شهر نشيني زيباست.و البته که در و يلاي شمالمان هم کيف ميکنم.زندگي شهر نشيني زيباست موسي!روي خون ها راه ميروي،نستله ميخوري،زمستان ها به اسکي ميروي،رستوران گلدن فودز تو را هوايي ميکند،و وقتي کودکي از گرسنگي جان ميدهد تو حق داري که دسر غذايت کافه گلاسه و کرم کارامل باشد.موسي تو چه ميداني ؟ تو از مايکل جک سون چه ميداني؟ آخر موسي شبان تو که حتي اسم پاجرو به گوشت نخورده است ؛ آخر چه ميداني که زندگي شهري چه لذتي دارد؟موسي شبان در قرن بيست ويکم تو را به فاخلع نعليک چه کار؟موسي باور کن ما در قرن بيست ويکم زندگي ميکنيم ؛ ديگر حتي يوسف و زيبايي اش را در بازار به رخ ديگران نميکشيم و برده فروشي در بازارهايمان نداريم.موسي در قرن بيست ويکم اجسام انسان ها و يوسفها چه ارزشي دارد ؛وقتي ميتواني فکر خريد وفروش کني ؛ وقتي ميتواني سرشت پاک آدمها و روح الهي آنها را با يک شبکه ماهواره اي و يا چند سايت اينترنتي و حتي چند عکس کوچک خريد وفروش کني؟ نه.چرا خريد وفروش؟ مجاني !بي هزينه ؛
يوسف ميفروشيم  .
چرا بازار؟ همين جا .در خانه .پشت همين مانيتور .آدم؛ فکر؛ زندگي ؛رويا؛ و صد البته؛ پاکي ؛صداقت؛ عصمت ؛ تقوا و حيا .آخر موسي تو چرا نمي فهمي که در قرن بيست و يکم نبوت را از يوسف به خاطر سوار بر اسب بودن پس نميگيرند؟موسي تا وقتي عشوه هاي گلزار و مهناز افشار هست و تا وقتي ميتوان رقص و انواع و اقسام عفت وحيا وغيرت گرايي ها را به راحتي در سينماي جمهوري اسلامي ديد ؛وقتي دنياي اينترنت وسينماي مملکت اسلامي ،تو را از گشتن دنبال شهوت پرستي وخودخواهي در جاي ديگر؛ بي نياز ميکند؛ حالا چه قابلي دارد که تو کفش هايت را بپوشي يا نپوشي؟ موسي ! در قرن وبيست ويکم تو ميتواني وقتي آدمها از گرسنگي در گوشه خيابان جان ميدهند با لذت و سرمستي تمام ، دوستانت را به بهترين رستوران شهر ميهمان کني . موسي ! باور کن قرن ،قرن بيست و يکم ميلادي است. چفيه ات را به گردن بينداز، گناه کن ، نفس بکش ،آواز مهدي کجايي سر بده، نوکيا بخر،نکند يادت برود که وقتي چفيه به گردن ميندازي به حرمت خون پاک صاحبان آن نگاهت را پاک گرداني. بگذار نگاه هايت پرواز کنند در اين عالم واننفسا.موسي قرن بيست ويکم است.کدام فاخلع نعليک؟کدام وادي مقدس؟


پرنده پرواز ميکند .اگر پاهايش اسير زمين شوند، ديگر پروازي درکار نخواهد بود؛ و واي بر آن روز که پرنده بال هايش را مثل پلک هايش در آتش بسوزاند . نه . پرنده رفتني است...بايد پرواز کند.پر بکشد،غريب غريب. پرنده بايد پر بکشد پرواز کند و آنکه زنجير اسارت از پاي خويش پاره کند شهيد عشق الهي است.پرنده بايد پر بکشد.غريب غريب.
به ياد شهيد عشق الهي ، حسن نظري ، فاتحه اي روحش را از دلمان ميهمان کنيم.


 نوشته شده توسط پلک ... در جمعه 24/1/1386 و ساعت 1:0 صبح | نظرات ديگران()

سلام.امروز نميدونم چرا؛خدا بهم عيدي داد.يه عيدي خيلي باحال.اصلا انتظارشو نداشتم.ميدونيد همش ميگم چرا اين توفيق نصيبم شد.بابت چي؟آخه بابا من که ميدونم که ...
قرار بود که يکي از دوستانم امروز برن بيت. اما يه جاي ديگه جلسه داشتن.کارتشون رو دادن به يکي ديگه .اون بنده خدا هم قرار بود برن اما صبح براشون يه مشکلي پيش اومد که نرفتن کارت رسيد به من (يواشکي اينو بخونيد: اولش ته دلم نمي خواستم برم .نمي دونم چرا ها.بعد به خودم گفتم: اخه چه مرگته محيا؟(البته مودبانه) پاشو برو ديگه. مگه چند بار از اين فرصتا پيش مي ياد .ته دلم خيلي راضي نبود. نميدونم چش بود، هي خودشو لوس ميکرد. بعدپا گذاشتم رو دلم ،گفتم پا ميشم ميرم .آخه چرا نرم؟ خلاصه کارت رسيد به ما. صبحي قرار شد ما به جاي دوستان بريم بيت.)
کارت دست من نبود. دست دوست دوستم بود .که من هم ايشون رو نميشناختم. قرار بود با موبايل ،(نه بابا من که موبايل ندارم. موبايل، ببخشيد گوشي همراه دوستم بود.)طرف رو پيدا کنم .ولي خب ،خيلي ضايع بود، زنگ ميزدم ميگفتم چي؟ روم نميشد حرف بزنم .همين جوري رفتم جلو. ديدم دوتا خانم وايسادن، يه جورايي مشکوکن .دور بودن چهرشون رو نميديدم. بعد گفتم نکنه همينا باشن. ولي خب نميشد که برم بگم ببخشيد،شما بوديد که قرار بود به من کارت بديد؟خداييش خيلي سه بود. رفتم جلو .يکي از اونا اومد نزديک. گفت:ســـــــــــــــــــــــلامـــــــــــــــــــــــــــــــ چه طوري خوبي؟توقرار بود بياي؟ حالا حدس بزنيد کي بود. اون طرف دومي که همراه خانمي بود که ميخواستن به من کارت بدن، اقاقيا بود. (شرط ميبندم نفهميديد چي گفتم)خلاصه، اقاقيا رو تو اون هيري ويري ديدم .نگو اونم به جاي يک ديگه با ما اومده بود.


اما در مورد فرمايشات مقام معظم رهبري (صلوات فراموش نشه):

  فرمايشات مقام معظم رهبري (دامت برکاته)(صلوات فراموش نشه.) قسمت اعظمي را درمورد وحدت ملي وانسجام اسلامي به خود اختصاص داده بود.واين که در اين شرايط، اين اتحاد چه قدر نقش پررنگ تري بايد پيدا بکنه. منظور از اين شرايط وضعيتي ست ،که دشمنان ودوستان ايجاد کرده اند.دشمنان از روي دشمني ، و عده اي از دوستان از روي جهل .دشمنان دشمني کردند و ضربه هاي ناجوري  زدند، دوستان با دوستي هاي خاله خرسه يا رقابت هاي ناسالم والبته گاهي از روي جهل.آقا تاکيد بسياري بر اين داشتند که نقد درون سازماني صورت بگيره، اما در برابر بيگانگان ودر جمع عموم ،بايد اتحاد رو حفظ کرد.نقد براي سازندگي لازمه اما اين نقد نبايد به تخريب تبديل بشه .نبايد به درگيري ونزاع تبديل بشه .ايشون فرمودند که وقتي دشمن از تمام ابزارها از سينما وهاليوود گرفته، تا تبليغات مختلف بر عليه ايران واسلام جبهه گيري کرده وفعاليت ميکنند،ما (يعني مسلمانان)بايد وحدت وانسجام خودمون رو حفظ کنيم، به نام اسلام خطا و خرابکاري نکنيم ،وحدت وانسجاممون واقعا وجود داشته باشه، ظاهرسازي وفريب نباشه،و جلوي بيگانگان مقاوت وايستادگي کنيم با هم متحد باشيم و با خطاهامون به اسلام ضربه نزنيم.
سخنان مقام معظم رهبري دامت برکاته(صلوات فراموش نشه)تماما در خصوص اتحاد وانسجام وضرورت اون بود. واين مسئله نشون ميده ؛که آقا (صلوات فراموش نشه)چه قدر براشون اين مسئله مهم وحاد بوده که تمام فرمايشاتشون رو به اين مسئله اختصاص دادند. حالا اين اتحاد وانسجام فقط خاص محيط بيرون نميشه. بلکه محيط مجازي اينترنت رو هم در برميگيره.وقتي دشمن از تمام ابزارها براي مقابله وتخريب چهره اسلام وايران و همين طور تخريب دين وافراد متدين استفاده ميکنه،مسلمانان وافراد متعهد دلسوز و داراي دغدغه فرهنگي ،نبايد سکوت کنند بايد اون اتحاد وانسجامي که آقا(صلوات فراموش نشه)فرمودند رو ،حفظ بکنند بايد با تشکيل گروه هاي منسجم و هدفمند،جريان فرهنگي ديني وسياسي لازم رو راه بندازن.وبه عالي ترين ودقيق ترين نحو ممکن فعاليت کنند.
جريان ناتوي فرهنگي چيزي نيست که بشه به راحتي ازش گذشت. خصوصا در محيط اينترنت که صهيونيست ها اقدامات اساسي وقويي در اين راستا انجام دادند. ومتاسفانه ديگه جاي اين نيست که کنار کشيد و يا سکوت کرد .حتي کنفرانس هاي بحث هم براي اين مسئله يه جريان بسيار کم تاثيره. چون دشمن داره خيلي قوي عمل ميکنه و با تاسف شديد بايد گفت ناتوي فرهنگي؛هم موثر بوده .
طبق فرمايشات آقا(صلوات فراموش نشه)ديگه الان به جايي رسيديم که براي فرهنگ سازي گذشتن از مال و وقت خيلي کمه ديگه بايد از آبرو مايه گذاشت.
حرف آخر:اتحاد ملي وانسجام اسلامي چيزيه که همه ضرورتش رو خوب ميدونيم.اگه کسي هم نميدونه،کافيه يه خرده چشماشو باز کنه،اطرافش  رو ببينه .خلاصه اينکه، نقد درون سازماني هم موجب پيشرفت ميشه، وهم لازمه .اما اتحاد وانسجام در برابر بيگانگان و در فضاي عمومي امري ست لازم.
راستي فکر کنيد اين نوشته مال ديروزه
فاتحه آقا حسن فراموش نشه.
والسلام
 


 نوشته شده توسط پلک ... در شنبه 18/1/1386 و ساعت 2:33 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 9:58 ع] ...
[3/5/1387- 8:46 ع] دو رکعت سلام...
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا