حکمت با عصمت همراه است . [امام علي عليه السلام]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

باز هم من جا ماندم.محيا اطرافت را ببين .ببين جاده خالي شد.باز هم اين جا شد غريبستان.آيا هست ساقي آي.محيا جاده راببين.هواچه قدر کثيف است.زمين هنوز بي مروت است.هنوز جوانمردي نياموخته.آي ساقي.مرا جامي ده.که در اين ديار ديگر پلکي نزنم.


اين فراق مرا کمر شکست.


چه قدر زود .مي بيني چه قدر زود همه ميروند.توچه قدرزود وراحت جا مي ماني .زود امابراي هميشه.دير بيدار ميشوي محيا.مدت هاست صبح شده.گرچه هوا هنوز تاريک است.خورشيد پشت ابر مانده.باز قافله رفت وتو ماندي محيا.هوا چه قدر کثيف است .پرنده ها هم ديگرماسک ميزنند.ساقي مرا جامي ده.تشنه ام.


جام علقمه ات را به ياد داري ساقي؟هنوز روي ميزم است.يادت هست؟امانتي.آخ خدايا چرا اين جا هرکه امانتي به من ميسپرد وخود ميرود؟آخ چه قدر زود ميروند.محيا باز دست تو امانتيي ماند که نميداني حتي ذره اي قدرآن را.


آخ ساقي يادت هست؟"من با توهين به شهدا باهرنيت وهدفي مخالفم."آخ ساقي تشنه بودي .سيراب شدي راستي؟ به آن دياري که بين الحرمين را در آغوش کشيده تشنه بودي


.آي ساقي جام ميت کو؟


من با دست هايش قهر کردم .با بال هايش هم.ديگر صدايش نمي کنم.ساقي نگو به خطا ميروي که خود ميدانم اما قهرم با دستانش.واشک ها را مجالي نيست


.آخ ساقي.مستانه نوشيدي اين جام مي را.واي محيا باز جاماندي قافله رفت محيا.قافله رفت. جرس شنيدي وجا ماندي.


آي غريبه ها اين جاغريبستان است.وتو در ميان همه آن ها که مي بيني غريبي.آخ ساقي در اين غريبستان چه قدر غريبانه رفتي.محيا باز جاماندي.محيا راستش را بگو ببينم چرا هميشه امانتي مردم دست تو جا مي ماند؟چرا هر آغازرابا فصل مي خواني،وصلت فصل ميشود؟آي موسي رهايم کن.من همان شبانم.وخدايم همان خداست .آيا موسي رهايم کن.رهايم کنيد آي غريب آشنا ها.رهايم کنيد آي آن ها که دردم نمي فهميد.رهايم کنيد آي ان ها که مي گوييد اشک را پايان بخش.رهايم کنيد .اين جا غربت کده ويران آباد من است.من مي خواهم تنها اشک بريزم.براي خودم.براي اين شباني.براي گرگ هاي گله.براي اين غربت کده.آي ساقي چگونه در اين غربت کده زيستي؟آي محيا باز توجاماندي.باز تو فقط فرياد زدي.او سوخت محيا فرياد نکشيد.تو فرياد عشق کردي واو عاشقانه زيست وسوخت.آي محيا تا کي ؟تا کجا؟به کدامين راه؟اين جاده تا بي نهايت ميرود.تو اگر قدم نهي هم باز در صفري .صفر؟ نه باز هم قدم ننهاده اي بگذريم از اين که تو حتي قدم ننهاده اي .بگذريم از اين که ازاين  جاده تا بي نهايت فاصله داري آي محيا اين قدر فرياد نزن.ساقي سوخت .عاشقانه شوخت.اي محيا باز تو جا ماندي.آي آفريننده دهر پاياني نيست اين ويران کده را؟


لحظه اي صبر.محيا!شعله ها راببين محيا هنوز اميدي هست. ببين محيا.


راه بيفت تا باز جا نماندي.


 


 نوشته شده توسط پلک ... در پنجشنبه 12/11/1385 و ساعت 11:56 صبح | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 9:58 ع] ...
[3/5/1387- 8:46 ع] دو رکعت سلام...
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا