تمام اونايي که اين وبلاگ رو ميبينيد سلام.شايد ديگه نتونم بيام.نميدونم تاکي،اما وبلاگ رو نميذارم آپ ديت نشه،يه کاريش ميکنم.
دعاکنيد همه چي حل شه.
التماس دعا
ياعلي
...
تمام اونايي که اين وبلاگ رو ميبينيد سلام.شايد ديگه نتونم بيام.نميدونم تاکي،اما وبلاگ رو نميذارم آپ ديت نشه،يه کاريش ميکنم.
دعاکنيد همه چي حل شه.
التماس دعا
ياعلي

الله نورالسماوات والارض وهوحي لايموت بيده الخيروهو علي کل شي قدير
اوهم رفت.اونيز به جمع مردگان پيوست.
همه از اوييم وبه سوي او باز ميگرديم.
هرآغازي را پاياني ست وهرپاياني خودآغازي ست ديگر.وهرخزان بهاري را مي سرايد وبهارباخزان جان ميگيرد.اونيز به اعماق تاريخ پيوست.مرد.محيامهدوي براي هميشه مرد.تاشايد از آتش وجودش ققنوسي متولد شود.ققنوسي که عاشق است
وشايداين بار وصالي.
بارسنگين گناهان کمرش راشکست ودستان پينه بسته اش که منيت ميکشيدبراي هميشه قطع شد.ققنوسي متولدگشت تا بشکنداين غرور را.تاشايد اين حجاب پاره کند.
«ميان عاشق ومعشوق هيچ حايل نيست توخودحجاب خودي حافظ ازميان برخيز»
ققنوس متولدشد تاشايد اين بار چشم هاي اويادبگيرندفقط بايد اوراديد.ققنوس متولد شد تا بشکند اين زنجير را.تاکه شايد اين بار دل بفهمد عکس کدامين محبوب را قاب کند.محيامهدوي درتاريخ خواهد پوسيدوجنازه اش هم.وشايداين بار دستان ققنوس عشق را حمل کند.تاشايد چشمان ققنوس بينا شود.
«گفتم که روي ماهت از من چرا نهان است گفتا توخود حجابي ورنه رخم عيان است.»
که محيا مهدوي آن قدر چشمانش به طناب اسارت دستانش نگريست که کور شدوگناه وتکبر وغرورومنيت همه باهم بينا شدندوواي براين بينايي .وققنوس بينا ست که گناه وتکبروغرور ومنيت همه باهم کور شوند.
پيوستن محيامهدوي به گورستان تاريخ وکم شدن يک کوله بار ؛بارگناه برهمه شما مبارک

اومرد.اومرد پيش از آن که زندگي کند.اومرد پيش از آن که عاشق شود .اومرد پيش از آن که آدم شود.اومردپيش از آن که بفهمد من عاشقش بودم .اومرد پيش از آن که انتظار بکشد .اومرد پيش از آن که فريادم کند.اومرد پيش از آن که اشک بريزد.اومرد پيش از آن که به عهد خود وفا کند.اومرد پيش از آن که خود را در آينه ببيند.اومرد پيش از آن که شانه کند اومرد پيش از آن که خود را در آب حيات بشويد.اومرد پيش از ان که عطر ياس بزند.اومرد پيش از آن که نرگس بوکند.اومرد پيش از آن که پرواز کند.اومرد پيش ازآن که درآغوشم آرام بگيرد.اومرد پيش از آن که در دلش برايم کلبه اي بسازد.اومرد پيش از آن که خاک روي شيشه قاب عکس قاب شده من روي ديوار دلش راپاک کند؛آن را آويزان کند؛هرروز نگاهم کندوچشمانم دل اورا بربايد.اومرد پيش از آن که وجودش را از حصار کلاغ گونه خود برهاند.اومرد پيش از آن که به من نگاه کند.اومردپيش از آن که سربه بيابان بگذارد وآن گاه وارد بهشت من شود.اومرد پيش از آن که قدمي تا افق بردارد.اومرد پيش از آن که به دريا بپيونددوآن گاه ديگر قطره نباشدکه دريا شود.اومرد پيش از آن که ما شود.اومرد پيش از آن که هديه اش را باز کند هديه اي که سال ها مي گذشت از آن روزي که من آن را با تمام عشق به اوداده بودم اما او فراموشش کرده بود.
...
طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ |